نبار برایم، نبار، نبار، نبااااااااااار

می خواهم از لمس دستانت بنویسم ولی نمی توانم.میترسم!!!اشتباه نکن، ترسم از آتش نیست.چرا که خوب می دانم که لمس دستانت چنان آتشی در دلم می اندازد که آتش را هم می سوزانم.بهشت را هم که خیلی پیش فدای غمزه ی پنهانت کرده ام.ترسم از رفتن توست!!! تو برای منِ تشنه، تابلویی با موضوع آب هستی و چه روشن پیداست که هیچ بوسه و در هم پیچیدنی و هیچ تماس مهربانانه ی دستی چاره کار نیست، خوردن تابلو را می ماند بجای آب، و شاید همین است که دوست دارم ساعتها بنشینم و در خلسه ی گنگ چشمانت گم شوم. دوست داشتن تو دوست داشتن آب است و من تشنه ی آبم، عشق را یافته ام معشوق بهانه است. تو باید بمانی.بارها گفته ام که باید افسانه شوی. آنقدر خوبی که تمام معشوقهای نیامده را هم شرمنده کنی. و من خوب می دانم که با لمس کردنت می روی....

/ 0 نظر / 10 بازدید