الان وقتشه دستتو بدی دست من!

توی چشم من نگاه کن و ببین / تویی بهترین دلیل عاشقی

مامان اینا همراه با اشی و جونی ( ارشک و اشکان ) تهرانن. منو بابا فقط خونه هستیم. قرار بود امروز صبح آخرین جلسه کلاسمو برم و بعدشم برم تهران. که متاسفانه صبح خواب موندم و کلاس نرفتم و در نتیجه گفتم تهرانم نرم دیگه!

صبح نشستم درس خوندم. بعدش گفتم یک زنگی به سعیده بزنم. گوشی رو آیفون بود که دیدم جواب نمیده و حیفه از زنگ پیشوازش استفاده نکنم و شروع کردم به تکان دادن بدن! زنگ اول تموم شد و بار دومی که زنگ زدم و همچنان در حال تکان دادن بدن بودن بابام از راه رسید !

از اونجایی که باهاش قهر هستم و حرف نمیزنم دقیقا نمیدونم چی فکر کرد در مورد پسرش، اما احتمالا کلا نا امید شد ازم!

البته واسه اینکه ضایع نشم، دوباره زنگ زدم بهش و گذاشتم رو آیفون که پدرم متوجه شه زنگ تلفن بود که از شانس بد، آهنگ پیشواز شروع نشده سعیده جواب داد و حالا بابامم کنارم ایستاده بود! یعنی می خواستم تلفنو تو سر خودمو سعیده خورد کنم!

با تو آرامشو احساس می کنم / تازه میشم هر نفس دنیای من

بهترین لحظه ی دنیاست وقتی که / عطر تو میپیچه تو رویای من

/ 3 نظر / 11 بازدید
mask

خب خنگي ديگه! مگه نميگي از اول تلفن رو آيفون بوده خب پس بابات همون بار اول(به روايتي دوم )صداي آهنگ پيشوازو شنيده و نيازي نبود براي بار سوم بزنگي خب اصل داستان از اينجا به بعد بود كه تعريف نكردي تازه هيجانش شروع شد بابات چيكار كرد؟چي گفت؟ الان ميره به مامانت ميگه گل پسرت دوست دختر داره و مامانت ديگه ول كنت نيست[خنده]

mask

ولي من هميشه در عجبم از آيكيو و خونسردي شما جماعت مذكر (البته من فرض رو بر اين گرفتم كه خانوادت سعيده رو نميشناسن و نميدونن كه تو باهاش دوستي)مثلا اگه من در همچين موقعيتي بودم(در واقع الان خودمو جاي تو گذاشتم تا ببين تو اون موقعيت چه حسي داشتم چون ميدونيكه من دوست پسر ندارم[پلک][مغرور][مغرور]) اولا كه هرگز تلفن رو ، رو آيفون نميذاشتم كه بزنگم ثانيا همون لحظه كه سايه والدين رو ميديدم سريع گوشي رو از رو آيفون خارج ميكردم(بازم بگم تو داستان رو طوري روايت كردي كه انگار بابات نميدونه اگر ميدونن كه ديگه جاي بحثي نيست)

mask

خب به سلامتي الان باباجان هم فهميد[خنده]