بچه مثبت شیطون




محرم و عرف های غلط.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین...
یه مدتی میشه که ننوشتم.میدونستم که نمی تونم تحمل کنم این مصیبتو! هر چند اگه راستشو بخواین اگه نت بدهکار نبودم یه مقدار زیادی(که الانم هستم همین جوری!) مطمئنا زودتر میومدم.الانم که میبینین که علا رغم بدهکاریم دوباره نت خریدم سه  تا دلیل داره. اول اینکه بهم ثابت شد اگه نخوام بیام تو نت نمیام! دوم اینکه چند مدت پیش تو مسابقه ی بلاگ نویسی شرکت کرده بودم. یه مطلبمو انتخاب کرده بودم که البته زیاد ربطی به موضوع نداشت.چند روز پیش زحمت کشیدن مسولین برگزاری زنگ زدن گفتن مطلب نفرستادی.فکر کنم همون مطلبیم که انتخاب کرده بودمو نفرستادم! واسه همین اومدم این موضوع رو ردیف کنم.سومین دلیلشم محرم بود.البته بر خلاف عرف نمی خوام از خود محرم و اتفاقایی که اون موقع افتاد بگم.این که چه قدر مردم کوفه نا مرد بودن.این که می خواستن بهش حکومت به حقشو پس بدن اما به جاش..ولش کن.نمی خواستم از این چیزا بگم مثلا!  از کارایی هم که کردم نمی خوام بگم.از محرم هایی که این چند سال داره برگزار میشه میخوام بگم.شب عاشورا  یکی از دوستام گفت اینجا که کاری نداریم فعلا. بریم مرکز شهر یه سر بزنیم.تا الان که 17 سالمه همیشه محرم تو تکیه خودمون بودم.خدایی اگرم می خواستم برم جای دیگه نمی شد.همه ی عشقمون این تکیه ست.چه خاطره هایی که نداریم از این تکیه.خلاصه رفتیم.اما ای کاش نمی رفتیم! قبلا گفته بودم قائم شهر خیلی افتضاحه وضعش! کم تهران نیومدم.اینجا به نسبت وسعت و جمعیتش از نظر بد بودن تهرانو که چه عرض کنم، تگزاسم میذاره تو جیبش! اینا بماند حالا.اما  نمی دونین چه شوری به پا بود شب عاشورا اینجا.نمی دونین چه قدر دختر پسرای اینجا عشق دارن نسبت به حسین! خیابونا پر بود از دختر پسرایی که برای این شب بهترین لباساشونو پوشیده بودن. به یاد تشنگی ابا عبدالله تنگ ترین و کوتاه ترین لباساشونو پوشیده بودن.(پارچه ی کمتری در این لباس ها به کار رفته و در نتیجه برای تولیدشم آب کمتری مصرف شده!!)به یاد نامه رسانی مسلم ابن عقیل همش داشتن با موبایلاشون با همدیگه حرف می زدن یا بهم اس ام اس میدادن! به یاد دلجویی های زینب(س) از امام سجاد داشتن ناز همو می کشیدن تو خیابون! حالا چند نفر به این دلجویی ها راضی نشدن و شب خونه ی هم رفتن تا بیشتر از هم دلجویی و مراقبت کنن خدا می داند و بس!!...
 چی بگم..چیزی نگم بهتره!شاید کاراشون درست باشه.شاید واقعا واسه حسین میان.نمیشه الکی از مردم بد گفت.اما بذارین یه تیکه هایی از یه مطلبی که تو مجله ی خانواده ی سبز خوندمو واستون بنویسم.بعدشم چیزی نمیگم! با خودتون هر فکری خواستین بکنین.انشالله که عزاداری های این چند روزتون حالا هر جوری که بود مورد قبول آقامون قرار بگیره و اون دنیا شرمندش نشیم.دیگه ببخشین اگه یه جورایی نا فرم بعد این مدت که نبودم اومدم! در پناه حق باشین.

 "مانتوی مشکی زیپ دار، شال مشکی مدل طلاکوب، کرم برنزه کننده پوست و چند قلم لوازم آرایش دیگر با رنگ های تیره"
دختر نوجوانی از داخل یک بوتیک بیرون می آاید.با کیسه ای که در دست دارد و اقلام بالا درون آن است.فروشنده ی جوان از این که پول زیادی بابت فروش این چند تکه اجناس از دختر گرفته بود در پوست خود نمی گنجید!فروشنده ی مغازه ی روبه رویی که مدام حواسش به این است که اینها چه می فروشند و چه قدر می فروشند! با عجله وارد بوتیک می شود:"طرف چرا زده بود به تیپ مشکی؟ این که همیشه سبز و سرخابی می پوشید؟". پسر جوان در حالی که دست رفیقش را از پیشخوان عقب میزد تا مبادا شیشه اش لک شود جواب می دهد:"طرف آمده بود خرید محرم!!". "عجب؟! خرید عید شنیده بودیم ولی خرید محرم نه، این دیگه چه جور صیغه ای است؟!"."خیلی از قافله پرتی به خدا! آخه مگه آدم می تونه با لباس های رنگارنگ، اون هم با این رنگ های عجق وجقی که طرف می پوشه بره هیئت؟!" ."هیئت؟!! بابا دست بردار.فکر نکنم طرف انقدر بچه مثبت باشه!وجدانا اهل مسجد و هیئته؟ هفته پیش ، دعوت داشت تولد...".پسر فروشنده جواب نمی دهد و نیشخندی می زند.یعنی خودت تا آخرش رو بخوان!...

******

پدر جلوی تلویزیون روی کاناپه خوابش برده است.کنترل ریسیور توی مشتش جامانده.صدای گلوله و فیلم اکشنی که در حال پخش است مادر را از تخت خواب پایین می کشد و می اورد جلوی تلویزیون.نگاهی به ساعت می اندازد.یک و چهل دقیقه ی بامداد.تلویزیون را خاموش می کند.ملحفه ای روی پدر می اندازد و می رود توی اتاق بچه."عجب، این بچه هنوز برنگشته؟! من نمی دونم این دختر به کی رفته که این قدر مذهبی شده!". هم خوشحال است و هم دلش شور می زند.از این که دخترش اهل هیئت و عزاداری است به خود می بالد اما نگران است که چه قدر دیر کرده.گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ی همراه او را می گیرد."الو، بچه جان، کجایی مادر؟". "هیئتم هنوز، نگران نباش مامان جون.الان تموم میشه". "پس چرا هیچ سر و صدایی نمی یاد؟ صدای ماشین می آید چرا؟!". دختر دستش را روی دهنی موبایلش می گذارد و به دوستش که مشغول رانندگی ست، اعتراض می کند:"ضبط رو روشن کن خنگ!". طولی نمی کشد که صدای گریه و نوحه ماشین را پر می کند.مادر از آن طرف خط صدا می کند:"الو؟الو...". او که حالا دستش را از جلوی دهنی گوشی برداشته، با خونسردی جواب می دهد:"سیم بلندگو قطع شده بود مامان! من تا بیست دقیقه ی دیگه میام خونه.تو برو بخواب". !


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید