بچه مثبت شیطون




درد دل یک بچه مثبت شیطون!

این وبلاگ چه حکمتی داره نمی دونم واقعا؟ اینکه 10 سال از زندگیتو مکتوب جلو خودت ببینی و همیشه بتونی مرورش کنی. 

خب واقعیت اینه که من دفترچه خاطرات هم خیلی داشتم. شاید برعکس خیلی از پسرا، همیشه عاشق نوشتن بودم. البته مثل یه عده هم نبودم که از عشق نوشتن بخوام نویسنده بشم! به هر حال خیلی نوشتم. اما تو خیلی از برهه های زمانی، دفترچه های خاطراتمو آتیش زدم. وقتی با شیوا دوست شدم، دفترچه خاطرات قبلیمو که مربوط به ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان بود پاره کردم. یعنی آتیش زدم! 

شیوا رفت، ازدواج کرد و من مونده بودم و خاطراتش. الان داشتم مطلب مهر 1385 وبلاگو می خوندم،که ناخداگاه رفتم تو قسمت نظراتش. یلدا نظر داده بود، آقا محسن نظر داده بود و البته شیوا. یلدا رو هیچ وقت ندیدم، اما خب هنوز حالی ازش می پرسم، آقا محسنو که این روزا که تهران اومدم بیشتر میبینم، و فقط شیوا بود که خیلی وقته دیگه نیست. آخرین بار پاییز 89 دیدمش. تو خیابون یخچال. اون می خواست ازدواج کنه و من خبر نداشتم. اون پر انرژی بودو حال من اما به دلایلی که نمی دونستم خراب. سرما بهونه ای بود برای لرزیدنم وقتی تو پارک نشسته بودم. میلرزیدم چون اولین دوست زندگیمو از دست داده بودم و باید وانمود می کردم که با این قضیه بعد 3 سال از گذشتنش کنار اومدم!

دفترچه خاطرات دوران دوستیم با شیوا و بعدش موند، موند تا وقتی با شیما دوست شدم. و اون وقت بود که هر چی از شیوا داشتمو آتیش زدم. نامه ها، دفترچه های خاطرات و حتی عکسا... چون واقعا به شیما دل بستم. حتی بیشتر از شیوا.

پای همه چیه شیما موندم. هر چی شدو هر چه گذشت بهمون، اما بازم موندم. بلد نبودم رفتار درستو اما موندم. موندم چون نمی خواستم از دست دادن یه عشق دیگه رو تجربه کنم. چون می دونم چه داغ بزرگیه.

من واقعا روزای سختیو 6 ماه دوم سال 92 گذروندم. واقعا سخت بود. هر چی بهش فکر می کنم، میبینم اگه خدا بهم رحم نمی کرد، اگه بهم صبر نمی داد چه می کردم. بذار بگم. بذار واسه اولین بار بگم چرا سخت بود. بعد سه سال دوستی با شیما، یهو وسط کلی کار، اومدم تهران. شیما میگفت نباید میرفتی، اما نمیشد نرم. من نیاز به کار داشتم. چند روزم نشد اومدم که ارشد قبول شدم. اونم یه خراب شده ی دیگه ای مثل بافق، به اسم آشتیان! هر چند خدا رو شکر. فعلا که تو واحد پاس کردنش موندم!

بعدش شبا تا ساعت 7 شب سرکار موندن و تا برسم خونه ساعت میشد 8.30. اونم تو زمستون. و من خسته و کوفته باید زور میزدم که نخوابم تا شیما تنها نباشه. 

کل هفته رو تحمل می کردم، فقط به عشق پنج شنبه ها. ساعت 4 صبح راه میفتادم میومدم قائمشهر و جمعه دوباره بر میگشتم. 6 ماه کارم همین بود. رفتنم پر از ذوق بود، اما خدا می دونه برگشتنم به تهرانو که چه حسی داشتم. خدا می دونه چه حسی داشتم. انگار خنجر می کردن تو قلبمو می خواستم درش بیارن! اما همه ی اینا رو تحمل می کردم. چون شیما بود. چون 1 روز دیدنشم برام پر از لذت بود. کنار رودخونه، قدم زدنامون، کتاب خوندنامون، دوچرخه سواریامون و خیلی چیزای دیگه.

محرم که تموم شد، دیدم همه چی داره یه طوری میشه. یه حس آشنا اما خیلی خطرناک و نحس به سراغم اومد. یه چیزایی حس می کردم که قبلا وقتی شیوا رفت حس کرده بودم. نمی خواستم قبول کنم. هر روزمون دعوا شده بود تا وقتی که یهو به خودم اومدم و دیدم شیما هم رفت! به همین سادگی! رفت. و اینجا بود که کارم تموم شد. محمدعرفان مرد.

این روزا خیلی مشکلات حل شد. خدا رحم کرد. دوسم داشت. منت گذاشت. حضرت زهرا. نذر کردم. قبول شد و شیما پشیمون برگشت. و من موندم که خدایا من که کاری نکردم. خودت کاری کردی برگرده. بهم محبت کردی. ممنونتم خدا. از خدا خواستم. قسمش دادم به حضرت زهرا و مطمئن بودم که جواب رد بهم نمیده و نداد. شیما برگشت. برگشت به هر دلیلی که خدا تو دلش انداخت. برگشت تا طعم از دست دادن اولین عشقو نچشه. تا تا آخر عمرش حسرت عشق قشنگیو که داشتیم نخوره.

اما خدایا. حال این روزای من چرا اینجوریه. چرا بی حس هستم. چرا شوقی ندارم؟ چرا شوری نیست؟ من که انقدر عاشق بودم. من که انقدر پر احساس بودم. چرا سرکوب شده؟

می دونم خدایا. همیشه بنده ی بدت بودم. من هیچ وقت اهل رقابت نبودم، اما همیشه می خواستم لااقل تو بندگیت، تو عبادت و تو آدم شدن از بقیه سبقت بگیرم. اما نشد. نتونستم. هر بار تصمیم گرفتم، هر بار یا علی گفتم، شیطان دست به کار شد و همون اول کار منو ضربه فنی کرد تا بفهمم هیچی نیستم. تا بفهمم انگار نمی خوای من بنده ی خوبت باشم. چون لایقش نیستم.

خدایا چرا من این لیاقتو ندارم؟ چرا هیچی نیستم؟ چرا هیچم، چرا پوچم؟ خدایا میبنی با هر کلمه ای که مینویسم، چه اشکی میریزم. خدایا به همه رحم کن، به منم رحم کن. خدایا بذار بنده ی خوبت باشم. منت بذار سرم. بذار بندگیتو کنم. بذار اطاعت کنم از دستورات. نه فقط قرآن بخونم، نماز بخونم. بذار عمل کنم خدا. خدایااااااااا. خواهش می کنم بهم توفیق عمل بده.

خدایا خودت شاهدی همیشه خواستم ازدواج کنم، به خاطر اینکه فرمودی رحمتتو نصیبمون می کنی. که دینمونو کامل می کنی. خدایاااا. ببین حالمو.

خدایا و باز هم شکرت. شکرت چون شایسته ی شکرگزاری هستی. توفیق عطا بفرما تا آخر عمرمون، لااقل با زبون و عملمون شکرگذارت باشیم. بذار بنده ی خوبی باشیم. خدایا من میترسم. میترسم از روز مرگم. خدایا مرگمونو در راه خودت قرار بده. خدایا شب اول قبر به فریادمون برس. خدایا اون شب، شب اول قبرو میگم، امیدمون به رحمتته فقط که ارحم الراحمین هستی. 

خدایا شکرت. از کجا به کجا رسیدم. می خواستم فقط بگم از همه دفترچه خاطراتم راحت شدم، اما از این وبلاگ هیچ وقت نتونستم. عین کنه بهم چسبیده و ولم نمی کنه! خدایا توفیق عطا بفرما زندگیمون و بخصوص جوونیم در راه رضای خودت بگذره. الهی آمین.


پيام هاي ديگران ()

دنیای این روزای من

چه قدر مطلب نوشتم این مدت و منتشر نکردم. مثلا:

ساعت 10 شب باشه و اصلا ندونی کجا هست و چی کار می کنه. متاسفم.

یا:

این روزا شاید آخرین روزای مجردی باشه. داریم سعی می کنیم این روز ها رو با لذت بگذرونیم و به کار هایی که می تونیم در آینده کنیم تا لذت بیشتری ببریم فکر کنیم. البته که هنوز مشکل داریم و نتونستیم این کارو عملی کنیمف اما مهم خواستنمونه
امیدوارم به لطف خدا بتونیم این کارو بکنیم و قلبامون برای همیشه و مثل قبل به هم نزدیک بشه و نزدیک بمونه.
بدون دغدغه، بدون نگرانی، بدون استرس و بدون ترس پیش هم باشیم.. با آرامش پیش هم باشیم و از باهم بودن لذت ببریم.
از خدا بخوایم که بهم احترام بذاریم و حرفی نزدنیم که دل طرفمونو بشکنیم.

------

حالم زیاد خوب نیست راستش. همه چی انگار بهم ریختست. اما بازم شکر. خدایا هزار مرتبه شکر. نذار ناشکر باشیم. به هر چی خواستیم رسیدیم. چرا باید ناراحت و ناشکر باشیم.

راستی بهت تبریک میگم دانشگاه قبول شدی. خیلی خوشحال شدم. واقعا خوشحال شدم. بیشتر به این خاطر که دوست داشتم پیشرفت کنی اونجور که خودت دوست داری و حالتو بهتر ببینم. امیدوارم که حالتو بهتر کنه.

خدایا ما رو به حال خودمون وامگذار. نذار از یادت غافل شیم. نذار ذکرتو فراموش کنیم. خدایا بهمون رحم کن که بهترین رحم کنندگان هستی.

راستی میدونستی آهنگ وبلاگت خرابم می کنه؟؟ منو انگار میندازه تو یه دنیای دیگه و یه حس قشنگو قدیمی نصیبم می کنه که احساس آرامش می کنم.مرسی.


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید