بچه مثبت شیطون




خداحافظ بچه مثبت شیطون

و بالاخره عمر بچه مثبت شیطون هم سر اومد و اینجا قراره برای همیشه تعطیل بشه. بعد از 7 سال نوشتن بالاخره تصمیممو برای بازنشسته اعلام کردن این وبلاگ گرفتم.

نمیخوام زیاد بنویسم. چون ممکنه احساساتی بشم! همین قدر بگم که بچه مثبت، خیلی دوست دارم. همیشه تو قلبم می مونی.

از این به بعد میتونید من و مطالبمو از این آدرس پیگیری کنید. www.daily.myjigi.com

یک ویدئوی کوتاهی هم درست کردم و توش به صورت تصویری از بچه مثبت شیطون حرف زدم! کوتاست خیلی. اگه سرعت اینترنتتون جواب میده دانلودش کنید. حجمش 10 مگابایته.

دانلود

خداحافظ بچه مثبت شیطون.


پيام هاي ديگران ()

تولد 21 سالگی یک عدد محمدعرفان

فکر کنم تازه ساعت از 12 گذشته و امروز رسیده. یعنی 19 خرداد. 21 سال پیش در چنین روزی به دنیا اومدم. خواستم به زندگی لعنت بفرستم که چه قدر زود می گذره، اما دیدم تا بوده همین بوده. چشم رو هم بذارم 21 سال دیگم میگذره و میشم 42 ساله.

بعد از 21 سال زندگی هنوزم معترفم که از مرگ میترسم. و البته نمیدونم چرا همیشه حس میکنم مرگ بهم نزدیکه. خیلی نزدیک. نه از اون نزدیکایی که همه میگن. منم میدونم مرگ به همه نزدیکه و فردا ممکنه زنده نباشیم. اما حس می کنم باید زودتر از حد معمول بمیرم. خواستم اینجا بنویسم که فردا که رفتم بدونین از اول میدونستم. 

روز تولد شاید نباید از مرگ نوشت. اما به نظرم این دو تا خیلی باهم عجین هستن. خلاصه بدانید و آگاه باشید که محمدعرفان خیلی از واجباتشو انجام نداد. خیلی گناه کرده. گناهانی که شاید از خیلی هاشونم خبر نداشته باشه و یا فراموش کرده باشه. هیچ وقت تا الان مرجع تقلید نداشت. مدعی بود که خدا عقل به آدم داده که خودش تصمیم بگیره. اما جدا از تمامی این مسائل، همیشه سعی کردم "انسان" باشم. نمیدونم چه قدر موفق بودم. اینو باید اطرافیانم بگن. اما امیدوارم انقدی بوده باشم که اون دنیا مجبور نباشم اجسام سنگینی رو در ماتحتم تحمل کنم!

محمدعرفان به لطف خداش این اواخر همش به فکر استفاده ی بهینه از زندگی و عمرش بود. محمدعرفان قصه ی ما این اواخر بدجور نگران پدر و مادرش و نزدیکاش بود. مخصوصا مادرش که دوست داشت همیشه شادش کنه. و پشیمون بود از خیلی از کرده های گذشتش.

محمدعرفان اگه مُرد، بدونید که غیر از ترسش از مردن، خوشحال بود که زودتر از عزیزاش مُرد و مجبور نشد از دست دادن عزیزاشو تحمل کنه.

از همه که تولدمو تبریک گفتن ممنون. میگم همه آخه غیر از خانوادم، بچه های اینترنت بدجور غافلگیرم کردن و با اینکه اصلا تو توییتر و باقی جاها نبودم این چند روز، تو مسنجر و یا با اس ام اس بهم تبریک گفتن. بیشتر از حدی که انتظار داشتم. ممنون همشونم.

خدایا ! بازم گیر دادم به تو. ازت می خوام به همه کمک کنی تو زندگیشون بهترین تصمیمات رو بگیرن و موفق باشن. به این بنده ی واقعا حقیرتم این سعادتو بدی. به هممون توفیق بده که از راه حق و صراط مستقیم خارج نشیم. که مغرور نشیم. که همیشه به یادت باشیمو شکرت کنیم. خدیا دااااااااااااد میزنمو میگم: شکرررررررررررت. بابت همه چیز.

پ ن: یا امام حسین :(


پيام هاي ديگران ()

شکر

جلسه دوم کلاسم به یاس گفتم که زودتر بره آموزشگاه که وقتی من میرم و منشی صبح اونجاست، هوامو داشته باشه و کلاس بذاره واسم!

حالا فکر کن وارد آموزشگاه شدم، منشی صبح میگه بفرمایید. گفتم کلاس دارم. میگه بفرمایید تو کلاس! میگم استاد هستم!! بدبخت به تته پته گفتن افتاد و میگه اها، عذر میخوام بفرمایید. حالا فکر کن خندشو نمیتونه کنترل کنه و یاسم شروع می کنه باهاش خندیدن!

داشتم میترکیدم از عصبانیت. بعدش به یاس میگم من تو رو فرستادم اونجا که واسم بلند شی و بگی بفرمایید استاد و از این جور کلاس گذاشتنا! اون وقت تو با اون شروع می کنی بهم خندیدن؟ خلاصه اعصاب مصاب واسمون نذاشتن. انگاری تقصیر منه که قیافم به استادا نمیخوره! تازه ریش پروفسوری هم چند ماهه گذاشتم بلکه سنم بره بالاتر :دی اما تاثیر شگرفی نداشت!

چند شب پیش با محسن نشستیم واسه امتحانا برنامه ریزی کردیم واسه خودم. از ساعت 7 صبح برنامم شروع میشه. امروز ساعت 8 صبح محسن زنگ زد که چه می کنی و بیداری یا نه. باقی بچه های کوچم همین. داشتم فکر می کردم چه لطفی خدا به ما داره. واقعا چه طوری خدا رو بابت این همه نعمت شکر کنیم؟ دوستای به این خوبی کجا پیدا میشن؟ شکرت خدایا. شکر


پيام هاي ديگران ()

 

یعنی من هنوز عاشق این قسمت از تصنیف "وطن" هستم: (دقیقه 7:56 این تصنیف به بعد!)

وطن، وطن، وطن، تو سبز جاودان بمان

که من پرنده ای مهاجرم... که از فراز باغ با صفای تو، به دور دست مه گرفته، پر گشوده ام


پيام هاي ديگران ()

هوا گرمه این روزا، داریوشم آلبوم داده و ... !

امروز اولین روز کلاسم بود. خوب بود به لطف خدا. صدامم یواشکی ضبط کردم که ایرادامامو پیدا کنم! البته دقیق گوش ندادم هنوز. اما چیزی که خیلی تابلو بود، یکیش تکرار بیش از اندازه ی کلمه "مثلا" و دومی سرعت مافوق صوتم در صحبت کردن بود!! واسه همین بود انقدر گلوم خشک میشد لابد!

امروز آلوچه های باغمونم کندن و فروختیم. البته فردام میان تا باقی درختام بکنن. اصلا قرار نبود امسال آلوچه ها رو بفروشیم. اما به لطف خدا خیلی برکت کرده بودن و خیلی هم زیاد بودن. ناشکری بود اگه میذاشتیم خراب شن.

نزدیکای امتحان و تو اینترنت کم میومدم بعد عید، کمتر میام این روزا ! (لامصب چه نظم و ترتیبی داره جملاتم!)


پيام هاي ديگران ()

تدریس

دیروز رفتم آموزشگاهی که سعیده کار می کنه تا برا تدریس با رییسش صحبت کنم. نتیجه این شد که از پس فردا باید کارمو شروع کنم و شبکه رو تدریس کنم تو آموزشگاه.

سعیده معرفیم کرد. نمیدونم چه طوری باید تشکر کنم ازش. و از خدا. یکی از بزرگترین آرزو های فعلیم بود تدریس کردن. واقعا نمیدونم خدا رو چه جوری باید شکر گزار باشم. بازم نماز نخون محمدعرفان. روت میشه یعنی؟

خدایا واقعا ممنونم. امیدوارم کمکم کنی که تلاش کنم تا بتونم خوب تدریس کنمو و موفق باشم. و این کارو ادامه بدم. تدریسو خیلی دوست دارم. تدریس در کنار کار خیلی آدمو حرفه ای می کنه. توکل بر خدا. خدایا بازم ممنون. سعیده جان از توام ممنونم. امیدوارم خدا خواسته هاتو مستجاب کنه. امیدوارم پدرتو خوب و سالم ببینی خیلی زود. و امیدوارم جبران کنم :)

فقط مشکلی که هست اینه که وقتی صدامو که ضبط شده گوش میدم اصلا خوشم نمیاد! کسی پیشنهادی نداره واسه بهتر صحبت کردن؟ طوری که شنونده لذت ببره و تو رکورد ها هم خوب ضبط شه؟! جدی دارم میگم. اگه روشی داره بهم بگید.


پيام هاي ديگران ()

روزی روزگاری

بامداد چهارشنبه ساعت 2 صبح رفتیم تهران. صبح صبحانه رو تهران خوردیم و رفتیم سمت میدون آزادی که بریم ساوه. برای اولین بار میدون آزادی رو هم دیدم تا لال از دنیا نرفته باشم!

ساعت 10 رسیدیم ساوه. رفتیم شهرک صنعتی کاوه که بزرگترین شهرک صنعتی ایران هستش. یه کارخونه ی تولید موارد اولیه دارو بود که ظاهرا خیلی از محصولاتش تو ایران تک بود و از نظر میزان تولیدم رتبه ی اولو داره.

تقریبا 4 ساعتی بازدید کردیم از محوطه و فیلم و عکس تهیه کردیم(غیر از منطقه ای که قرنطینه بود و خودمونم به زور رفتیم توش) و یه سری مستند سازی ها رو انجام دادیم و ناهارم خوردیمو ساعت 3 برگشتیم به سمت تهران.

نکته ی جالب کارخونه این بود که یه سوله که شامل چندین قسمت مختلف بود، به شدت محافظت میشد(قرنطینه بود) و مقدار زیادی از مواد گرون قیمت و خطرناک توش نگه داری میشد. مثلا چند تا بشکه از یک نوع ماده اونجا بود که کسی که باهامون بود میگفت اگه یه مقدار از اینو داشته باشی حکمت اعدامه. چون باهاش شیشه میسازن. یا اینکه میگفت سالی 120 کیلو سهمیه تریاک دارن. کارخونش پر رآکتور و از اینجور چیزا بود و ما یه یاد نیروگاه های هسته ای کشور عزیزمون! و کیک زرد و اینجور چیزا میفتادیم.

خلاصه بازدید خوبی بود و ساعت 10 شب هم رسیدیم خونه. قرار شد از اوایل تیر به امید خدا کارو شروع کنیم. بهترین نکتش این بود که هزینه ی سفرمونو بهمون دادن :دی شرکت نفت با اون همه نفتیش! از این کارا نمی کرد.

از دیشب که برگشتم خونه تا الان دوش نگرفتم. دیشب که اومدم تا ساعت 1 داشتم حیاط میشستم!! صبحم ساعت 7 رفتم دانشگاه تا امتحان میان ترم بدم. یک ماه درسو خونده بودم اما تقریبا گند زدم امتحانشو. ضمن اینکه تو دانشگاه اسهال شده بودم و داشتم میمردم.

گفتم بنویسم اینا رو. به یک دلیل. چون قرار شد دیگه همش به مقصد و آرمان فکر نکنم. یه خورده هم از طول مسیر زندگی لذت ببرم. زرشک!

پ ن: واقعا من خیلی وقتا ایده ای برای عنوان مطالبم ندارم. واسه همینم انقدر عنوان های مضحک انتخاب می کنم!


پيام هاي ديگران ()

چشمک ستاره ها رو میشمردیم، یادته؟

فردا شب باید بریم تهران که از اونجا بریم ساوه تا چهارشنبه صبح از یه کارخونه بازدید کنیم. قراره به امید خدا دوربین مدار بسته کار بذاریم اونجا و تصاویرشو انتقال بدیم به دفتر تهران. تجربه ی خوبی میتونه باشه.

اما این مدت دلم همش پیش یاس هستش. کاش میتونستم کاری کنم.


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید