بچه مثبت شیطون




نبسته کس به من دل

شنبه ها خیلی روز سنگینی هستش. اما با همه ی سختی ها، وقتی میبینی داری تو هدفت گام بر میداری، تمام خستگی ها شیرین میشه.

امروز با اینکه خیلی خسته شدم، اما به لطف خدا روز خوبی بود. هم از نظر کاری و هم از نظر درسی. البته یه سری از کارا رو به یه دوست عزیز سپردم که امیدوارم موفق باشه و بتونه انجام بده. از نظر درسی هم که فوق العاده بود!

بعد از 6 ترم ریاضی گرفتن، بعد از عمری درس نخوندن و ترسیدن از رفتن به پای تخته، امروز سر یه مساله ی دیفرانسیل که هیچ کی تو کلاس نتونست حل کنه، رفتم پای تخته و مساله رو حل کردم! انقدر خوشحال شدم که یادم رفت به استاد گیر بدم که یه مثبتی چیزی بهم بده!

سر شب مادرم داشت از امروز میپرسید که چی کارا کردم، و منم همین قضیه رو بهش گفتم. بنده خدا انقدر خوشحال شد که ذوق کردم! طفلکو تو این 6، 7 سال دق دادم تو این زمینه! فعلا بزرگترین آرزوم خوشحالی پدر و مادرم هستش. تمام تلاشمو میخوام بکنم به امید خدا و با کمک های اون. امیدوارم خدا به همه کمک کنه، به ما هم کمک کنه.

خدیا توفیق شکر گزاریتو به هممون عطا کن. چه تو سختی ها و چه تو شادی های زندگیمون.

پ ن: تصنیف "هوای گریه" که تو پست قبل نوشتم، تو کنسرت همایون شجریان اجرا میشه. و من خیلی خوشحالم :دی


پيام هاي ديگران ()

دلم گرفته ای دوست

حیف 18 سال نخست زندگیم که درکی از موسیقی سنتی و اصیل ایرانی نداشتم. چه دنیایی داره. روان آدمو شاد می کنه.

مشکلی که دارم و بدجور حاد هستش و باید روش کار کنم اینه که تمرکزم رو کارا خیلی پایینه. وقتی تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم، اگه 5 ساعت روش وقت بذارم، مطمئنا فقط 1 تا 2 ساعتش مفیده. و این افتضاحه. باید مفید کار کنم.

در مورد یه مشکل دیگم بعدا مینویسم. فعلا این تصنیف زیبا رو داشته باشید و دعا کنید بتونم برم کنسرت همایون شجریان و البته این تصنیف هم اجرا بشه.

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من 

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من 

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من 

ستاره ها نهفته اند
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من


پيام هاي ديگران ()

زنده باد این عاشقانه

امروزو بدجوری تلف کردم. نه بیرون رفتم و نه خوابیدم. تا 12 خواب بودم. 2 رفتم درس بخونم اما خوابم برد تا 5:30 ! بعدشم که حس درس نبود. البته کار مفیدم این بود که با این که از دم غروب تا الان که نزدیک بامداده وقت واسه فیلم دیدن (فرار از زندان) داشتم، اما ندیدم. ندیدم که یه خورده از اون حس و حال خارج بشم و بتونم از روزای بعد انشالله با قدرت به برنامه ریزیم برسم. به امید خدا

امروز صبح که خبر کنسرت همایون شجریان رو تو نت خوندم بدجوری خوشحال شدم.(معلوم نیست وقتی تا ساعت 12 ظهر خواب بودم، چه طوری صبح این خبرو خوندم!!) امیدوارم همه چیز اوکی بشه که بتونم هفته بعد برم تهران. همچنین کاش یه روزی بتونم تو کنسرت استاد شجریان بزرگ برم. یکی از آرزو های هنریم همینه :دی

خدا رو شکر و به لطف استاد شبکم، برنامه ریزیم واسه امتحانات بین المللی از پنج شنبه ی این هفته استارت می خوره. خدایا کمکم کن شروعی برای موفقیت باشه. البته امتحانات شرکت سیسکو رو باید حتما خارج از کشور بدم. یا باید صبر کنم که درسم تموم شه و پایان خدمت بگیرم و یا اینکه به وقتش وثیقه بذارمو برم. البته اگه بشه.

شاید مسخره باشه اما همیشه که به رسیدن به موفقیت فکر می کنم، فکرم ناخداگاه میره به بعدش. بعد از اینکه به موفقیت رسیدم!(اعتماد به نفس به این میگن!) یعنی میگم اگه به لطف خدا و تلاش خودم موفق شدم و به خواسته هام رسیدم(که امیدوارم همیشه یه چیز جدیدی واسه رسیدن بهش داشته باشم)، چه جور آدمی میشم؟ خودمو گم می کنم؟ پناه بر خدا. خدایا به همه ی بندگانت رحم کن، به من حقیرم رحم کن. غرورو از همه دور کن، از منم دور کن.

اگه عاشقت نبودم، پا نمیداد این ترانه، بیخیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه


پيام هاي ديگران ()

فرار از "فرار از زندان" !

قضیه اینه که چند هفته پیش صحبتی از فیلم "فرار از زندان" شد. من ِ از همه جا بی خبرم شب که برگشتم خونه تو توییتر نوشتم "بچه ها نظرتون در مورد فرار از زندان چیه؟" از اقبال ما یکی از دوستان گیلانیم همون روزا دی وی دی دوبله شده ی بیش از 80 قسمت فرار از زندان رو گرفته بود. بعد از رد و بدل کردن چند توییت، نتیجه این شد که عباس عزیز تصمیم گرفت برام دی وی دی ها رو پست کنه.

یک هفته گذشت و این دی وی دی ها رسید به دستم.(با تشکر فراوان) یعنی دو شب قبل. شب اول ساعت 8 شب شروع کردم و وقتی به خودم اومدم که دیدم ساعت شده 3 صبح. کلی به خودم ناسزا گفتم و تصمیم گرفتم که دیگه هر شب فقط یه قسمت میبینم. شب دوم ساعت 8 نشستم که فقط یک قسمت دیگه رو ببینم. اما وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت شده 7 صبح! یعنی 7 صبح امروز. یعنی 11 ساعت مداوم!

امشبم ساعت 8 نشستم و تا الان که 9:30 هست دو قسمت دیگه رو هم دیدم. فردا هم کلا بیکارم. تا 3 روز قبل برنامه ریزیم واسه فردا درس خوندن و البته بیرون رفتن با سعیده بود. اما به نظرتون من فردا میتونم به این کارام برسم؟!

پ ن: این یکی از همون اتفاقات غیر مترقبه ای بود که گفتم ممکن پیش بیاد و برنامه ریزی ها رو بهم بزنه!


پيام هاي ديگران ()

آخر هفته

امروز صبح قرار بود بریم میانکاله. اما در آخرین دقایق به دلایل مسائل امنیتی! منصرف شدیم و رفتیم سلیمان تنگه. من واقعا در وصف خطه ی شمال همیشه ناتوان بودم. فقط میتونم چند تا عکس بذارم که خودتون عمق ماجرا رو درک کنید!

حول و حوش ساعت 1 بود که هوا بارونی شد و مجبور شدیم برگردیم. ناهار هم رفتیم رستوران مورد علاقه ی من(رستوران جم) و برگشتیم خونه. خدا رو شکر خیلی خوش گذشت. هفته ی آخر عید هم که برگشتم شمال خیلی خوب بود. همش بیرون بودم.

نمیدونم خدا رو چه طور باید شکر کرد. شاید باید فکر کنم که بعد از روزای خوب، باید منتظر روزای بد هم باشم. بله، منتظرم. اگه روزای بد نباشن که این روزا حال نمیده. اما با این فکر روزای خوبمو خراب نمی کنم و سعی می کنم تا حدی که دست خودم هست شاد باشم. خدایا! در همه حال توفیق شکرگزاریتو بهمون عطا کن. همیشه. ممنونتیم :)

یه چیز دیگه اینکه ببینید هوای شمال چه طوری هست که تو باغچه ی خونمون قارچ در آورده!! همیشه زیر درختا که رطوبت داره و سایه هم هست، در میاد. اما اینکه وسط باغچه قارچ در بیاد از عجایب روزگار هست. هوا تمام مدت ابری و بارونیه! باز بگن شمال خشک سالی داره هنوز. مغز شما خشک سالی داره برادران!


محل اتراق ما که کنار آب بود


نمای بالای مکانی که بودیم


نمای باز کل محوطه

پ ن: تقدیم به اونی که نا امید شده و باید بدونه که "این نیز بگذرد":
شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم، یه حادثه چند ساعته، با من میاد قدم قدم..
زخما دهن وا می کنن، وقتی دل از عشقی پره، دست منو بگیر که پام، رو خون عشقم میسوره
بگو که از کدوم طرف، میشه به آرامش رسید، وقتی تو چشم هرکسی، برق فریبو میشه دید...


پيام هاي ديگران ()

برنامه ریزی

تو این چند روز کم سوژه واسه نوشتن و بحث کردن تو بلاگ نبود، اما الان که نشستم پای نوشتن، میبینم چیزی به ذهنم نمیرسه. میدونم باید بنویسم اما چی رو نه، نمیدونم!

حس می کنم باید برنامه ریزی امسالمو کمی تغییر بدم. یعنی یه سری موارد جدید بهش اضافه کنم. واسه این موارد هیچ وقت برنامه ریزی نمی کردم تو زندگیم. اما حالا که به لطف خدا همه چی داره طبق برنامه ریزی پیش میره، باید اونا رو هم سر و سامون بدم.

و موضوعی که هست اینه که باید بدونم یک حادثه، حالا چه خوب و یا چه بد، ممکنه بزنه تمام برنامه ریزی ها رو بهم بزنه. بنابراین باید آمادگی مقابله با این موضوع هم همیشه داشته باشم. البته فعلا برنامه ی مدونی برای مقابله با این احتمال ندارم، اما لااقل سعی می کنم از نظر ذهنی خودمو آماده کنمو و غیر منتظره نباشه برام.


پيام هاي ديگران ()

عشوه مکن، هلهله آغاز مکن، این منم...

امروز موقع برگشت از کلاس زبان بود که داشتم با خودمو خدام صحبت می کردم! از لذت و فواید سختی های زندگی بهش میگفتم.

مسلما قرار بر انتشار این صحبت های خصوصی تو بلاگ نبود. اما خوندن صفحه ی "درباره" وب سایت همای باعث شد این مطلبو بنویسم.

توصیه می کنم اینجا رو بخونین. من از وقتی که به آهنگ های همای و گروه مستان گوش دادم ازشون خوشم اومد. کنسرت نیاورانشونو بالغ بر چند ده بار دیدم. اما خب ارادت خاصی بهشون نداشتم. تا اینکه امشب اون صفحه رو خوندم.

قدرت هدف در زندگی رو میبنید؟ قدرت توکل بر خدا رو میبنید؟ قدرت تلاش رو میبینید؟ الله اکبر. بی تعارف زبانم قاصر هست برای صحبت دراین زمینه.

خدایا! سختی های زندگی رو ازمون دریغ نکن که هیچ، بهمون ارزانی هم بذار. در کنارش البته قدرت تلاش و توکل بر خودتو هم بهمون عطا کن. ترکیب سختی با تلاش و توکل چه شود به مولا.

پ ن: تلاش و تحمل سختی ها برای رسیدن به هدف یه طرف، نحوه ی رفتار و زندگیت بعد از رسیدن به هدفت و موفق شدن، طرف دیگه. خدایا عاقبت هممونو ختم به خیر کن.


پيام هاي ديگران ()

یاد ایامی...

سال جدید خوب و شاد شروع شد. خدا رو هزاران مرتبه شکر. انشالله تا پایان سال برای همه سال خوبی باشه و واسه من و اطرافیانمم همین طور.

اما جدای این شادی، تو این 15 روز بدجور درگیری ذهنی پیدا کردم. با اینکه تمام اهدافمو مکتوب کرده بودم، اما یهو حس کردم همه چی قاطی شده. دیشب با اینکه روز خیلی خوبی رو گذروندم و حتی سیرک هم رفتم! اما با این حال شب خیلی مزخرفی رو گذروندم. یه جورایی خود درگیری!

فقط از خدا خواستم کمکم کن که همین اول سال خودمو به باد ندم. و هزاران مرتبه خدا رو شکر امروز حس خیلی بهتری دارم. امیدوارم روزای بعدم همین جوری بگذره و رو دور ثبات بیفتم. این نوسان های زندگی بعضی وقتا بدجور تخمی میشه. فقط آدم باید به خدا توکل کنه و قوی باشه.

اولویت اولم تا پایان تیر، دانشگاه و باز هم دانشگاه هست. به لطف خدا می خوام وضعیت دانشگامو یه خورده سر و سامون بدم. امروزم رفتم کلاس زبان دوباره ثبت نام کردم و روزای زوج کلاس دارم.

ضمن اینکه یه دوره ی دیگه از شبکه هم هفته بعد تعیین کلاسش هست. امیدوارم بشه که برم. اگه تمام اینا را با موفقیت بگذرونم، تابستون میتونم دوره های خیلی خوبی رو تو تهران بگذرونم.

محمدعرفان. اینا رو نوشتم که بعدا یادت بمونه چه شرایط مزخرفی این مدت داشتی و با لطف خدا می خوای خودتو ازش خلاص کنی. نوشتم که بدونی چه موقعیت خوبی پیش روت هست و همه چی به تلاش خودت بستگی داره. نوشتم که فردا مایه ی عبرتی بشه واست.

پ ن: سعیده جان؛ میدونم اینجا رو می خونی. خواستم از این طریق ازت تشکر کنم. همیشه باعث آرامش روح و روانم بودی. امیدوارم توام به برنامه هات خوب برسی و موفق باشی.


پيام هاي ديگران ()

به همین راحتی تموم؟

مطمئنا اگه سایتی به نام توییتر وجود نداشت، در سال 89 به زحمت میتونستید منو تو نت پیدا کنید.


پيام هاي ديگران ()

بقربون خم زلف سیاهت

خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی میرود، کی میرود، کی میرود سر

خدایا کن سفر آسون به فائز
که بیند بار دیگر روی دلبر

تو دوری از برم دل در برم نیست 
هوای دیگری هم در سرم نیست

به جان دلبروم، به جان دلبروم که زهر دو عالم
تمنای دیگر جز دلبرم نیست

پ ن: آلبوم "یاد ایام"، محمد رضا شجریان، شعر از فائز دشتستانی، تار از داریوش پیر نیاکان


پيام هاي ديگران ()

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است،

من می گویم که آب انگور خوش است،

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار،

آواز دهل شنیدن از دور خوش است!

پ ن: آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید، زیر کفنم خمره ای از باده گذارید!


پيام هاي ديگران ()

من موفق هستم. من موفق هستم.....

یکی بهم میگه چرا من نباید به خودم ببالم؟

من و امثال من، بر خلاف قریب به اتفاق مردم مسیری رو برای زندگیمون انتخاب کردیم که بر خلاف عرف جامعه بود. با این حال رو انتخابمون تا آخر موندیم. و چه موفقیتی از این بزرگتر؟ پس هیچ کاری تو این دنیا نخواهد بود که خارج از توان من باشد. البته در صورتی که خداوند لطفشو از سرمون کم نکنه.

اینو میگم چون تو تمام این سال ها، به خاطر انتخابم، اعتماد به نفسمو نابود کردن. بنابراین اینو من باب یاداوری برای خودم مینویسم که من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم. موفقیت تو محکومی به شکست در برار من! شرمندتم.

در آینده انشالله باز هم از این دست مطالب خواهم نوشت. خدایا بهمون قدرت مبارزه با زندگی رو عطا کن. خدایا اگر می خوای بزنی تو سرمون یا آزمایشمون کنی، لطفا قدرت ایستادگی در برابر آزمایشتم بهمون عطا کن. لطفا !


پيام هاي ديگران ()

سفر اهواز - قسمت چهارم و آخر

امروز صبح زود از خواب پا شدیم و برای بار دو رفتیم آبادان. از تعریف های دیگران مشخص هستش که آبادان در روز های عادی خیلی خلوته اما متاسفانه این چند روزی که ما رفتیم افتضاح شلوغ بود. فروشنده ها هم از این فرصت نهایت استفاده رو کردن و قیمت ها رو تا جایی که میتونستن بالا بردن. در واقع قیمت ها فرق چندانی با تهران نداشت.

من امروز مقدار دیگه ای شکلات خریدم و برای اینکه خیلی ستم نباشه، یه شلوار و یه جفت کفش هم خریدم! شلوارو از شهر خودمم گرون تر خریدم! اما با این حال ازش خوشم اومده بود. فقط امیدوارم جنسش لااقل خوب باشه و بهم قالب نکرده باشن.

بعد از خرید، تقریبا ساعت 4، از آبادان و بریم و بوارده(ابو ورده!)، شط العرب و باقی جاها خداحافظی کردیم و برگشتیم به اهواز.

غروب فقط خوابیدیم. تصمیم داشتیم ساعت 2 بامداد حرکت کنیم، اما به این نتیجه رسیدیم صبح حرکت کنیم بهتر باشه. واسه همینم الان که ساعت 1 بامداد هست من دارم این خاطرات رو مینویسم.

موضوعی که تو این سفر خیلی جالب بود اینه که سرما و بارون از شمال همرامون اومد و انصافا هوای فوق العاده خنک و حتی سردی این مدت اینجا حاکم بود. حسن میگفت تا جمعه هوا داغ و گرد و خاکی بود، اما خدا رو شکر از یک شنبه که ما اومدیم هوا عالی شد. جالب اینه که تو طول راه رفتنمون هم هوا خیلی خوب بود. حتی قم بارون میبارید! خلاصه دم خدا گرم!

اگه بخوام تو چند خط این سفرو تشریح کنم باید بگم:

در مجموع سفر خیلی خوبی بود خدا رو شکر. واقعا لذت بردم. خوزستان مردم واقعا شادی داره. تا نیمه های شب صدای آهنگ و بزن برقص از تو خونه ها و خیابونا میاد. مردم بخوری هم داره. کیان پارس که پر از فست فود بود. علت این شادی هم به نظرم دو دلیل میتونه داشته باشه. یکی حضور خارجی ها در ایام گذشته تو این مناطق هستش. و دومی هم طبیعت تقریبا مهربونش. درسته اهوازی ها میگن آب و هوای خوبی نداره و درسته که به نسبت یه منطقه ی جلگه ای شاید کمی خشک باشه، اما با طبیعت خشنی که من از جاهای دیگه ی ایران دیدم، خوزستان واقعا خوب بود. اینجا فقط یه مشکل خیلی حاد داره و اونم نا امنی بیش از حدش هستش!

از دوستان عزیز اهوازیمم ممنونم. حسابی شرمندم کردن. اگه به امید خدا سالم رسیدم تهران و بعدشم شمال، بازم اینجا رو به روز خواهم کرد. خداحافظ اهواز.


پيام هاي ديگران ()

سفر اهواز - قسمت سوم

دیشب تا ساعت 3 صبح فیلم دیدم و نتیجه این شد که صبح ساعت 11 از خواب پا شدم. بعد از بیدار شدن یه خورده با ارشک بازی کردم تا ناهار آماده بشه. ناهار هم صرف شد و بعدش دوباره خوابیدم تا 3 بعد از ظهر!

در واقع کار مفیدم تا ساعت 3 بعد از ظهر، صرفا عذا خوردن بود! ساعت 3 با حسن هماهنگ کردیم که شب ساعت 7:30 بازم بریم بیرون.

قرار بود امروز بعد از ظهر بریم سوسنگرد که من چون با بچه ها قرار گذاشته بودمو نمیدونستیم کی از سوسنگرد ممکنه برگردیم، همراه خانواده نرفتم و موندم خونه.

تو مدتی که خونه بودم اصلاح کردمو و لباسامو شستم. بعدشم نشستم پای کتابام و زبان خوندم. تا اینکه خواهرم زنگ زد و گفت که دارن میان.

اگه میدونستم انقدر زود میان حتما باهاشون میرفتم. بعد از اینکه رسیدن، باهم رفتیم میدون راه آهن اهواز و گنجشک خوردیم! البته اعتراف می کنم شدیدا از این حرکت چندشم شد! اما واسه تنوع دو عدد گتجشک رو زدم تو رگ!

نیم ساعتی اونجا بودمو بعد از خانواده جدا شدم رفتم به سمت میدون ساعت که منتظر بچه ها بشم. غیر از حسن، محمد و نوید هم اومدن. محمد رو که تهران دیده بودم و با نوید تازه آشنا شدم. بچه های باحال و خوبی بودن.

تا ساعت 11 شب بیرون بودیم و کلی هم حال کردیم. تا دلتون بخواد مسخره بازی در آوردیم. پل گفت و گوی تمدن های اهواز رو هم دیدم!! قضیه اینه که یه پلی هست که شمال شهر رو به جنوب شهر وصل می کنه و بهش میگن پل گفت و گوی تمدن ها! البته حین پیاده روی من همش نگران این موضوع بودم که کسی خفتم نکنه! به جون خودم خیلی نا امن هست اهواز!

ساعت 11 که می خواستم برگردم، تازه ترافیک شروع شده بود. دروغ نیست که ملت اینجا شب میان بیرون و تا نصف شب تو خیابون هستن. کلا مردم شادی داره. البته آبادانی ها فکر کنم شاد ترن. اما خب اهوازی ها به روز تر هستن. به چشم خواهری دافای فوق العاده ای داشت!! در حد دافای قائمشهر بودن!!

خلاصه بعد از کلی پیاده روی و صرف شام، برگشتم خونه. و الانم دارم خاطره مینویسم! روز خوبی بود امروزم. خدا رو شکر.


پيام هاي ديگران ()

سفر اهواز - قسمت دوم

 

امروز صبح اول رفتیم واسه داماد جان یه سیمکارت جدید گرفتیم و البته قبلی رو هم سوزوندیم. بعدشم من از خانواده جدا شدم و رفتم سر قرارم با حسن. خدا رو شکر راحت همدیگه رو پیدا کردیم.

اول رفتیم سمت پل سفید و موازی کارون کمی دور زدیم و عکس یادگاری گرفتیم. بعدش رفتیم بازار نادری که مرکز خرید لباس و از این جور چیزا بود تقریبا. البته اکثر مغازه ها تعطیل بودن. یه مقداری تو بازار بالا رفتیم و رسیدیم به یه مرکز کامپیوتر. سر و ته ما رو بزنن، آخر سر بازم از این جور مکان ها سر در میاریم :دی

ظهر علیرغم اصرار حسن که میگفت برم خونشون، برگشتم محل استقرار خودمون تو کیان پارس. تو تاکسی که بودم، یه خواهرم از تهران زنگ زد تا حالمو بپرسه. گرم صحبت با اون شدم که موقعیت جغرافیایی از دستم خارج شد ! واسه اینکه مختصات محیطو بدست بیارم مجبور شدم از تاکسی پیاده بشم. و بعد از پرس و جو فهمیدم که کلی تا مقصدم مونده و دوباره تاکسی باید بگیرم!

وقتی رسیدم خونه، ناهار خوردیم و کمی هم استراحت، و بعدش حرکت کردیم به سمت آبادان. عروس شهر های ایران ! یه روزایی البته!

بعد از گذشتن از شادگان و رد شدن از روی پل بهمن شیر، رسیدیم آبادان. ماشینو تو یه پارکینگ کنار “اروند رود” پارک کردیم. بعد از رویت کشور عراق و گرفتن چند تا عکس از شط، رفتیم تو شهر. شهر به شدت شلوغ بود. شدت رو با تشدید بخونین! طوری که خود محلی های اونجا هم تعحب کرده بودن. بنابراین میشه حدس زد که خرید به اون صورت حال نداد. مقداری تو بازار ماهی فروشا دور زدیم. بعد رفتیم پاساژای اونجا رو زیر و رو کردیم. و در نهایت بیشتر وقتمونو گذاشتیم سر بازار “ته لنجی” ها. من که هیچ نوع البسه ای نخریدم. فقط مقدار زیادی قهوه و نسکافه و کمی هم شکلات خریدم. تقریبا 60 تومن پول نوشیدنی های گرمی که خریدم شد.

تو این سفر، علاوه بر من، خواهرم، شوهرش و ارشک، پدرمم همرامون هست. پدرم سال 50 اهواز و آبادان خدمت کرده بود. این دو روز کلا تک و تنها و جدا از ما تمام اهواز و آبادانو گشت و ظاهرا تمام خاطرات گذشته رو مرور کرد. بیچاره بعد از دیدن آبادان تو این حال و روز، دپرس شده بود! نمیگم الان کاملا خرابه هستش، اما اگه مسئولین یه خورده دیگه همت کنن، تبدیل به خرابه هم میشه!

اما با این حال چیزی که در مورد مردمش صدق می کرد، اینه که همچنان مثل قدیم سرحال و سرخوشن. (سرخوشی فعلیشونو که خودم دیدم، سرخوشی قدیمشونم پدرم تعریف می کرد!) ضمن اینکه تقریبا جوونای چشم پاکی هم داشت. البته تو 6 ساعت نمیشه حکم کلی داد ولی خب در مقایسه با اهواز و یا حتی شهر خودم، کاملا این موضوع مشهود بود.

ساعت 11:30 شب هم برگشتیم خونه و بعد از این همه خستگی، سه طبقه بالا آوردن وسایل دیگه رسما پدرمونو در آورد. اما با این حال الان که ساعت 1 بامداد هستش من نشستمو دارم خاطرات امروزو به نگارش در میارم! ضمن اینکه آبی که بالای گاز گذاشته بودم جوش اومده. برم نسکافه درست کنمو بشینم فیلم ببینم.

پ ن 1: می خواستم صفحه ی نوشتن مطلب رو ببندم که دیدم سر و صدا میاد و یه خانمی میگه دزد! رفتم رو تراس و دیدم یه مرده داره تو خیابون فرار می کنه و رفت سر خیابون و نشست تو یه ماشین و در رفت. بعد از اینکه فرار کردن، مردم تازه ریختن تو کوچه! طفلک خانمه شوکه شده و داره جیغ و داد می یکنه. یعنی من الان تنها شاهد ماجرا هستم؟ برم خودمو لو بدم؟

پ ن 2: اهواز انگاری بدجور نا امنه. موبایل همین حسن رو هم چند وقت قبل با زورگیری دزدیدن. بابا تو محله ی ما  از بس پلیس رد میشه، یه دفعه به منم گیر دادن که واسه چی تو خیابونی! نمیدونم چرا اینجا این مدلیه. اصلا پلیس دیده نمیشه. خدا رحم کنه به ما.

 


پيام هاي ديگران ()

سفر اهواز - قسمت اول

امروز صبح، یعنی 1 فروردین ساعت 4 صبح از تهران راه افتادیم. خدا رو شکر جاده ها خیلی خلوت بودن. بعد از تهران رسیدیم قم. تمام این مسیر به یاد چند سال قبل بودم. چه شبای وحشتناکی بود تو اتوبوس که میرفتم یزد و تمام این مدت، یه دوست بی نظیر بیدار میموند و بهم اس ام اس میداد تا ساعت 5 صبح که برسم به یزد و خیالش راحت بشه و بخوابه.

بعد از قم فکر کنم رفتیم اراک. بعدشم بروجرد و خرم آباد و پل دختر و اندیمشک و در آخرم اهواز! تقریبا 12 ساعت تو راه بودیم و ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم اهواز. انصافا جاده ی قشنگی داشت. مخصوصا از خرم آباد تا پلدختر که معرکه بود.

تا ساعت 8 شب استراحتی کردیم و بعدش رفتیم لب کارون. تو مسیر در عین ناباوری موبایل شوهر خواهرمو جلو چشممون از تو ماشین زدن! 3 نفر بودن، دو نفرشون حواسمونو پرت کردن ، نفر سوم ظاهرا دست کرد تو ماشین و از رو داشبورد موبایلو دزدید! خلاصه زیاد جالب نبود اولین بیرون رفتنمون!

یک ساعت پیش که برگشتیم خونه، واسه اینکه حال و هوام عوض شه از اون ضد حالی که بیرون خوردیم، به یکی از شبکه های بیسیم موجود حمله کردم و هکش کردم! اسم سایتمو گذاشتم رو شبکه! پسورد و سایر موارد امنیتی شبکه ی بدبختو هم عوض کردم!

فردا صبح هم با حسن آی تی لاین قرار دارم.  فعلا برم بخوابم. راستی عیدتونم مبارک :)


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید