بچه مثبت شیطون




اينا کين خدا؟

سلام...

اين روايتو قبلا شنيده بودم اما هيچ وقت مثل امروز كه خوندمش، روم تاثير نذاشت.می خوندمو می خنديدمو گريه می كردم!

يادم نمی رود آن روز را كه پس از دو روز، تلاش و خستگی و گرسنگی به خانه آمدم، گفتم:
فاطمه جان چيزی برای خوردن در خانه هست؟
تو شرمسار و مهربان گفتی:
دو روز است كه هيچ چيز در خانه برای خوردن نبوده است و كودكان دو روز است كه جز گرسنگی، هيچ طعامی نديده اند.
گفتم كه:
چرا در اين دو روز هيچ نگفته ای؟
گفتی:
تو اگر می داشتی، حتما به خانه می آوردی، من شرم می كنم از تو چيزی بخواهم كه در دست و توان تو نيست.
و من شرمسار آن همه شكيبايی و مهربانی شدم و از خانه در آمدم تا حتی اگر شده با قرضی، چيزی فراهم كنم و به خانه آورم.
از همسايه ای يك دينار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برايتان خوراكی تهيه كنم.در راه مقداد را ديدم.
هوا عجيب گرم بود.از خورشيد آتش می باريد و از زمين شعله های حرارت می جوشيد.از سر و روی مقداد عرق می ريخت و پيدا بود كه گرسنگی رمق راه رفتن را از او گرفته است.
گفتم:
مقداد! در اين گرما، به چه كار از خانه در آمدی؟ گفت:
از من بگذريد ای ابوالحسن. و از حال من نپرسيد.
برادرم محال است كه از حال تو بی خبر بمانم و بگذرم.
باز امتناع كرد و عاقبت در مقابل الحاح من تسليم شد و گفت:
صدای گريه ی گرسنگی زن و فرزندانم را تاب نياوردم و از خانه بيرون زدم بدين اميد كه شايد خدا فرجی كند و گشايشی مرحمت فرمايد.
بغضی كه در گلويم نشسته بود تركيد و اشك، پهنای صورتم را گرفت.آن يك دينار را به مقداد دادم و گفتم:
تو از من نيازمندتری.
از شرم دست های تهی به خانه بازنگشتم.به مسجد پناه بردم، نماز ره به پيامبر اقتدا كردم.پس از فراغت از نماز پيامبر دستم را گرفت و به من فرمود:
علی جان! مرا به خانه ت مهمان می كنی؟
چه می گفتم؟ پيامبر خود طالب تشرف بود و ما جز گرسنگی در خانه هيچ نداشتيم.
سكوت، تنها ياور شرمساری من بود كه در آن لحظه هيچ كلام به كار نمی آمد.پيامبر سوال خويش را مكرر فرمود و اضافه كرد:
يا بگو كه بيايم، يا بگو كه نيايم.چرا سكوت می كنی؟
دل را به دريای خلق محمدی زدم و گفتم:
شرمسارم ولی بياييد.
دست در دست پيامبر روانه ی خانه شديم و من تمام راه نه از گرما كه از شدت شرم، عرق می ريختم.
رفته بودم كه برای سفره ی خالی طعام بياورم و اكنون مهمان می آوردم.
وقتی به خانه آمديم قامت تو در محراب، افراشته بود و از كاسه ای در كنار سجاده ی تو، بخار مطبوع طعام بر می خواست.طعامی كه به يقين دنيايی نبود.
تو بر پدرت و من سلام كردی و به استقبال آمدی.پيامبر تو را در آغوش گرفت، دست بر سر و رويت كشيد و گفت:
چگونه ای دخترم؟
خوبم پدر.بسيار خوبم.
وای كه تو چه صبور و مهربان بودی.
من گفتم:
اين طعام از كجاست فاطمه جان؟
به جای تو پدرت پاسخ فرمود:
اين بدل آن يك دينار توست كه به مقداد بخشيدی، تازه اين غذای بهشتی، جزای دنيای توست، باش تا پاداش آخرت.
سپس اشك در چشمان پدرت نشست و فرمود:
شكر خدای را كه تو را به منزله ی زكريا و فاطمه ام را به منزله ی مريم ساخت كه برايش از بهشت طعام می آمد...


پيام هاي ديگران ()

من از لب تو...

سلام...

امروز خونه داییم داشتم ریاضی می خونم که به ناگه برق رفت!(حالا کجا رفت نمیدونم٬ در این حد فهمیدم که رفت) ما رو میگی؛ کلی ذوق کردیم که ای ول.کنسل شد ریاضی.یه دفعه دیدم دایی داد میزنه هُشیار(اسم پسر داییمه) چراغ قوه رو بیار.بعدش دیدم با خِشانت کاپوت ماشینشو زد بالا.دو تا سیم از ناکجا آباد در آورد زد به باتری ماشینش و چراغای اتاقی که من توش بودم روشن شد.بد ضد حالی بود.کارد بهم میزدین خون نمیومد.امصب نشد یه بار ریاضی پیچونده شه.اما واسم جای مقداری سوال داشت.اولین سوال این که چه جوری با برق ۱۲ ولت ماشین لامپ اتاق روشن شد؟ اینم می دونیم که وقتی ماشین خاموش باشه و از باتریش کار بکشی خیلی زود خالی می کنه.دومین سوالم اینه که چرا این اتفاق واسه واشین داییم نیفتاد؟جالب اینه که نیم ساعتم با این سیستم چراغ اتاق روشن بود و باتری هم تموم نشد.شاید من نفهمم که مکانیزمشو نتونستم درک کنم.اونجام همه منو خدای الکترونیکو و این چیزا میدونن دیگه گفتم سوال بپرسم باعث کسر شان میشه.

توصیه اکید من به کسایی که قصد سفر دارن اینه که مازندران نیان لااقل تا یکی دو هفته ی اخیر.هوا وحشتناک گرمه.حالا نمیدونم همه جا اینجوری باشه ولی اینجا که ما زندگی میکنیم جهنمه.اصلا سابقه نداشت.عذاب الهی نازل شده.انقد فساد میکنیم رو زمین.جدی میگم.شایدم داره آزمایش می کنه مارو خدا:
. البته شما را به سختی ها یی چون ترس٬ گرسنگی٬ نقصان مال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم.و بشارت و مژده ی آسایش از ان سختی ها٬ صابران راست.  بقره٬ آیه ۱۵۵

جنگ لبنان هم تموم شد.و من که دلیل شروعشم هنوز نفهمیدم.خب یکی نیست به این اسراییلیا بگه وقتی معلوم بود که هیچ نتیچه یی واستون این جنگ نداره مگه مغز خر خورده بودین که الکی جنگ شروع کنین که هم خودتون کلی زیان ببینیم هم لبنانی های بیچاره؟ البته کاریش نمیشه کرد.یهودن دیگه.حریصن به همه چی:
بر همه ی خلق پیداست که یهود به حیات مادی از همه ی خلق حریصترند٬ حتی از مشرکان.از این رو هر یهودی آرزوی ۱۰۰۰ سال عمر می کند و اگر هم به آرزویش برسد٬ عمر ۱۰۰۰ ساله هم نمیتواند او را از عذاب خدا نجات دهد.   بقره٬ آیه ۹۱
در هر صورت تبریک میگم به همه ی مسلمانا دفاع جانانه ی لبنانیا رو که آبرو و شرف همه ی ما ها رو حفظ کردن.خدا سعادت دو عالمو نصیبشون کنه.

با چند تا از رفقای مدرسه قبلی تصمیم گرفتیم آخر شهریور بزنیم به جاده.حالا مقصد هنوز مشخص نیست.آقا محسن گفته که اگه میاین تهران به ما هم خبر بده.چه فرقی داره داداش محسن.داره؟ حالا باید ببینیم کجا میریم دیگه.دعا کنین واسم تو رو خدا که امسال کلک این کنکور لعنتی رو بکنم و راحت شم.

میدونم کسی اینجا به این نیازم جواب نمیده اما میگم شاید یه مددی شد. اگه کسی کرک برنامه ی SWF 'n Slide Pro 1.019 رو داره واسم بفرسته ممنوش میشم.

امروز رفقیم مهران اومد دم خونمون باهام حرف بزنه یه خورده.بهم میگه چه قد زیاد مینویسیتو بلاگ. من نمیدونم به جون خودم چرا بعضیا میگن زیاد مینویسی.من هر پستم از خیر نوشتن کلی چیزا میگذرم که انقد میشه.بخوام همه رو بنویسم پس چی میگین شما؟ پس خواهشن دیگه نگین زیاد مینویسی.دوست دارم خب نوشتنو.

یه بیت شعر حافظ موجوده که میگه:

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز      قصه غصه که در دولت یار آخر شد

داشتم فکر می کردم دیدم راست میگه.منم هنوز باورم نیست قصه ی غصه هام تموم شده.انقد این نامرد زندگی سخت میگیره به آدمیزاد بیچاره که یه بارم میاد حال بده کسی باورش نمیشه.تازه تا میاد باور کنه٬ روزگار از این حال دادنش پشیمون میشه.چه قد زندگی بازی های جور واجور داره ها.

این شعر زیبا رو که مطمئنا همه گوش کردینو تقدیم می کنم به بهترین دوستم:

من از لب تو منتظر یه حرف تازم..تا قشنگترین قصه ی عالم رو بسازم...
تو معنی بهترین کلامی..مفهوم تمام شعرایی..منظور مراد هر پیامی..تو قبله ی هر امیدواری..تو مظهر فخر هر تباری..برتر ز لطافت بهاری..من از لب تو منتظر یه حرف تازم..تا قشنگترین قصه ی عالم رو بسازم...
تو رعوفی..تو شریفی..تو به حرمت سکوتی..تو عزیزترین عزیزی..تو به عمق ملکوتی..تو رعوفی..تو شریفی..تو به حرمت سکوتی..تو عزیزترین عزیزی..تو به عمق ملکوتی..من از لب تو منتظر یه حرف تازم..تا قشنگترین قصه ی عالم رو بسازم....

خدا نگه دار.


پيام هاي ديگران ()

ای ول..!

 سلام...

چه قد خوبه  به قرآن پناه بردنا ! جدا می گم.آدم وقتی با خدا باشه هيچ نگرانی نداره لامصب.نمی دونم چرا اينجوريه ولی هر بار كه يه خورده به خدا حال دادم خدا ده برابر بهم حال داده.راسته كه ميگن يه قدم بری به سمتش اون ده قدم مياد. خوشحالم از اينكه يه دوست خوبی دارم كه باعث شده برم سمت خدا دوباره.خوشحالم كه اون دنيا ديگه شرمندش نميشيم.نه دوست خوبم؟ شايد اقلا يه خورده از گناهانمون كم شد كه البته مطمئنم ميشه.هر چند گناهان خيلی خيلی بزرگی بودن.اما ديگه مهم نيستن.مهم الانه كه خدا باهامونه. ديگه نگرانی های بی خودی كه قبلا نسبت بهم داشتيمو شك نكن كه نخواهيم داشت..و اين خيلی خوبه.خيلی خوب.خيلی مشتاقم كه ماه رمضون هر چه زود تر بياد.لامصب پر از بركته اين ماه! چه قد آخه بنده هاشو دوست داره خدا.آدم حرصش ميگيره!! بيا دوست عزيز كه بريم پيش خدا.بريم بهش قريب شيم.بايد يه چی داشته باشيم كه وقتی خدا اون دنيا خفتمونو جسبيد بهش يگيم و شرمندش نشيم..
به اين اعتقاد پيدا كردم كه عشق هر چورش باشه باعث تعالی ميشه.چه عشق به خدا باشه چه عشق به آدميزاد.ماهيت عشقه كه آدم عاشقو متعالی ميكنه.البته عشقی كه پخته باشه.
    در دايره قسمت، ما نقطه تسليميم      لطف آنچه تو انديشی، حكم آنچه تو فرمايی

ميدونين عاشق ادبيات شدم؟! منی كه انقد از شعر بدم ميومد.خيلی باحاله بابا ! البته هنوزم از خيلی شعرا بدم مياد.ولی تفاوت حاصل شده اينه كه ديگه از شعرای حافظ و مولانا و امثالهم بدم نمياد.اين مدت چه قد بی ذوق بودم!

بدم مياد خيلی از اينكه مشغول يه كار باشی و يكی يه دفعه سر برسه و يه فكر ديگه كنه و آدم ضايع بشه.آدم اگه اون كارو ميكرد و ضايع ميشد يه چی.اما آدم وقتی نكردو ضايع ميشه خيلی درد داره! از اينم بدم كه يه نفر در موردم جوری كه نيستم فكر كنه.حرصم در مياد.و هر كار می كنم كه به طرف بفهمونم داداش! اشتباه گرفتی ما رو!

هوا گرمه خيلی.خيلی زياد.پير آدم در مياد.مخصوصا اگه آدم از صبح تاشب بيرون باشه.من كه همچين گرمايی رو يادم نمياد تو ولايتمون. من كه نرفتم عسلويه ولی يكی از آشنايان كه رفته ميگه هوا ی اينجا مثل اونجا شده! البته واسه من كه خوبه این هوا.آخه سال بعد كه قرار برم زابل بايد عادت كنم در هر صورت ديگه! حالا يه خورده زودتر بهتر!

بايد يه دستی به سر و روی اين بلاگ خاك گرفته بكشم.تا ببينيم. خدا نگه دار.


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید