بچه مثبت شیطون




زندگی رو!

سلام...
به شما نگفته بودم.اما الان می خوام بگم! واقعا خسته شدم از بلاگ نويسی.نه از بلاگ نويسی.بلکه از نوشتن.ديگه نميدونم واقعا چی بنويسم.اين مدت رو هم که مينوشتم يه اميدی داشتم و واسه دوستام مينوشتم.اما الان ديگه اون اميدم از بين رفته.هر چند دوستای گلم خيلی هاشون هنوزم هستن اما خب ديگه.البته نميگم تعطيل ميکنم اينجا رو.نه..مينويسم اما يه خورده کمتر.الانم که موقع امتحاناس.حساب کردم ديدم ۴ تا درس ميفتم! خدا به دادم برسه..دعام کنين.
خدمتتون عرض کنم که با شيوام بهم زدم. تعجب کردين نه؟ زندگيه ديگه.سخته.هر ةدمی يه صبری داره.از همه معذرت می خوام اگه صبرم کم بود.اما ديگه واقعا نميتونم تحمل کنم هر کی هر چی خواست بهم بگه اونم واسه کارايی که نکردم.يه تحملی داره آدم.هر کاری ميشد بيخيال ميشدم.اما ديگه لبريز شدم.نمی خوام راجع بش بيشتر حرف بزنم.انقدر اعصابم خورده که نگو.شيوام بره با اون کسايی که دوسش دارن دوست شه. بايد بگم لياقتشو نداشتم.منم ميرم که خوش بگذرونم!ميرم که چشامو ببندم و به مردم فحش بدم! بيخيال..مهم نيست.
انقدر اعصابم ديشب خورد بود که با آبجی ياسيمم واسه هميشه قهر کردم.مهم نيست اينم.آدم دوستاشو بايد بشناسه. من متاسفانه نميتونم با هيچ کی دوست شم.چون اخلاقم بده.چون به همه فحش ميدم! نه شيوا خانوم؟
البته ديشب با آبجی مريمم چت کردم.دختر خوبيه. ايشاالله موفق باشه.
در ضمن شب يلداتون مبارک.من گفتم مثلا با شيوا هستم.بهش تبريک ميگم.تعريف ميکنم چی کار کردم! بيخيال. لياقتشو نداشتم. يه آبجی ديگه دارم به اسم يلدا.بخون يلدا خانوم.آخر هيچی به مناسبت شب يلدا ندادی بهم. اشکال نداره انا به هم ميرسيما ! ما که ميريم خونه پدر بزرگم اينا. ۱۸ تا بچه داره هيچ کدومشون يه سر بهش نميزنن..فقط مادر منه که هر شب ميره اونجا.آخرم همه ی ارثاشو ميده به پسرای لا اباليش. البته محتاج ارثش نيستيم.اما دلم ميسوزه. پدر بزرگ پدريه بيچارم که خدا بيامرزدش از اين پدر بزرگم بيشتر زمين داشت.همه رو مفت داد به مردم.و گرنه الان ما تلياردر بوديم! هر چند بازم به همينی که هستيم راضی هستم.اگر چه انقدر مادرم خسيس که پولامون يه خوردم برکت ندارن..پدر بزرگم بعد اينکه فوت شد خونشونو به اسم من کرد.مادرم گرفت در جا دو قسمت کرد مستاجر داد.۴ تا خونه داريم که مستاجر ميشينن..اين همه پول مياد اول هر ماه دستمون اما باور کنين هيچی رو نميبينيم.مادرم ميگه قسط داريم.مگه مردم ندارن؟ مشکل اينه که خدا سعادت استفاده کردنشو بهمون نميده.داشتم ميگفتم.دو قسمت کرد و مستاجر داد.از همون موقع که الان پنج سالی ميشه هر مستاجری اومد تو اين دو تا خونه يکيش خراب بود.خب معلومه پدر بزرگم راضی نيستم.به مادرم گفتم.گفتم من شدم ۱۸ ساله اولين کاری که ميکنی اينه خونه رو مثل اولش ميکنی.پول بخوره تو اون سرم. باور شايد نکنين..اما تو خونه به من پول نميده کسی! نه به من.به خواهر بزرگم حتی مادرم پول نميده! خدا رو شکر خواهر بزرگم خودش کار ميکنه و منتشو نميکشه.به منم خدا ميرسونه.کلی بدهکاری دارم.اما مهم نيست.بلاخره جور ميشه! گور بابای پول.من آدمی هستم که پول دستم باشه خرج ميکنم وقتيم که تموم شد تموم شد ديگه! چی کار کنم! پول آدمو آشغال ميکنه. فقط به يه دليل دوست دارم پول داشته باشم که يه ISP بزنم! آرزومه. اصلا واسه چی دارم اينا رو ميگم.شايد يه دليلش اين باشه که شيوا هانوم بفهمه تو خونه ی ما چه خبره و ديگه انقدر نا شکری نکنه.مهم نيست! لياقتشو نداشتم.
جالبه اينم بگم.چند وقت پيش مسابقه فوتبال تو مدرسه اول شديم.دوشنبه جايزشو دادن.يه پيراهن ورزشی بود.از قضا يکی از دوستای گلم هم به اسم احمد می خواست يکی بخره.من گفتم ای بابا.اينا چيه.به جاش پولشو بدين بابا! احمد هم که تو جريان کارای من زياد هست گفت نمير پسر! من که می خوام هزارو پونصد بدم يکی بخرم.حالا از تو ميخرم که يه خوردم مشکلاتت کمتر شه! خدا پدرشو بيامرزه! ميبينين؟ هزارو پونصد! تازه جالب اينه که تو مدرسه به بچه پولدارم معروفم! ميگن همين لاان زمين داره!خونه داره! ماشين داره.ميگم بخوره تو سر بابام اين چيزا.خودم کوفت دارم؟ خدا کنه هيچ وقت محتاج ارث بابام نشم.پول چيز بديه زيادش.اگرم پولدار باشی دوست خوب نخواهی داشت.هر کی دورو ورت هست به خاطر پولته.
امروز احمد خونمون بود که بهم يه خورده حسابان ياد بده! هر چند آخرش نفهميدم حد چپ چيه٬ حد راست چيه! اما در کل.بحثمون کشيد به زندگی.بيچاره پدرش يه مشکلی پيش اومده بود واسش نزول گرفته بود.من تا الان قانون نزولو نمی دونستم.فکر ميکردم مثل بهرس.خدا ذليل کنه کسايی رو که نزول ميدن.سقط شن الهی.کثافتای آشغال.
هی! راستی.اينا رو نگفتم که بگين پسر چه قدر خوبه.چه قدر پاکه.چه قدر مظلومه.بر عکس.خيليم کثافتم.خيليم آشغالم. خيليم گناهکارم.اينجوری که من با مادرم رفتار ميکنم هيچ کی نميکنه.هر چيم عبادت کنم ميدونم آخرش جهنيم.اما خب.نميتونم تخمل کنمم مادرمو.کلافم ميکنه.مهم نيست البته.به درک! همه چی به درک.
فقط خدا رو بازم شکر ميکنم که انقدر دوستای خوبی دارم اينجا.خيلی خوبين.به آبجی مريمم که ميگم من بيريختم انگار بهش فحش دادم! همتونو دوست دارم ممنونم واقعا بابت اين همه لطفتون.هر چند لياقتشو ندارم.از آبجی ياسيمم معذرت می خوام که به بلاگش سر نزدم و ناراحتش کردم.اما خب.گفته بودم که تنبلم.فکر ميکردم که درک کنه.
ديگه خفه خون بگيرم بهتره.راستی بهتون يه پيشنهاد ميکنم.اگه يه چيز يه کس واستون خريد ديوونه نشين و جو نگيرتتون که بدين به کس ديگه.دو سال پيش واسم موبايل خريدن.اغفال شدم دادم به خواهرم! الان هر کاری ميکنم واسم نميخرن! همين خواهرم پيش مامانم ميگه می خوای چی کار؟ميگم می خوام به مردم شماره بدم..کاری داری تو؟مادرم ميگه آها پس بگو!  ميگم آره.مشکلی داری بگو!هر چند بعد عيد هر جور شده ميگيرم.اما شما اغفال نشين!
ای بابا! چرا لال نميگيرم؟ هيچی حسابان بلد نيستم خدا! از همه چی بدم مياد.چرا آخه مجبورم درس بخونم؟ که بهم زن بدن؟ ۱۰۰۰۰۰۰۰ سال سياه اين زنو نخواستم.مادره می خوادپول بده خارجم برم خفه ميشه.ميمونم اينجاو به کوری چشه همه يه مغازه ی کامپيوتری ميزنمو صد تا امثال اين کسايی که دورو ورم افه ميانو ميخرم.تا کور شود هر آن که نتواند ديد!
ديوونم نه؟ چه ربطی دارن اينا بهم؟ مثلا می خواستم کمتر بنويسم!
با بای!


پيام هاي ديگران ()

سلام...

سلام...
خوبين بچه ها؟
چند روز ديگه امتحانا شروع ميشه و من عين خيالم نيست.مهم نيست واسم.از زندگيم به اندازه ی کافی دارم لذت ميبرم.شيوای نازم که تمام زندگيم شده و شبا با ياد اون می خوابم و صبحم به عشق اون بيدار ميشم! ايشالله هميشه شاد باشه.واسه دو تا پست قبليم ازش تشکر ميکنم.اگه اون نباشه اين بلاگ خيلی کم آپ ميشه..پست قبليش که عالی بود.از کسايی که نخوندن خواهش ميکنم بخونن..برای شهدای حادثه ی سقوط هواپيما نوشته.خدا بيامرزتشون.دسته شیوام درد نکنه..
با بچه های شورا يه جشنی رو واسه ولادت امام رضا برگزار کرديم که در مجموع خوب بود..هر چند خيلی خسته شديم و فحش شنيديم! اما ميارزيد به تجربش.
يه مدت دورو ور ما خيلی جوون ميميره..نميدونم چرا اينجوری شده..فقط تو فاميلای ما دو نفر در عرض يه هفته فوت شدن..هر جام ميريم يه جوون ديگه مرده..خيلی بد شده.با خواهرم داشتم صحبت ميکردم ميگفت يه چيزی هست که تو يه مملکت جوون مرگ زياد ميشه. قهر خداست! نميدونم شايد.شهر ما خيلی افتضاحه اوضاش. دخترا ديگه با مانتو های کوتاه نميان بيرون.با لباسای مجلسيشون ميان!راحت باش! چی بگم والا.بعضی جا ها هست که نميشه بگيم بايد امر به معروف و نهی از منکر کنيم.چون به آدم ربطی نداره...آدم خيلی شاه کار کنه بتونه مراقب خودش باشه.خيلی بده اوضاع در هر صورت!
چهار شنبه بده جشن رفتم پشت کامپيوتر مدرسه که عکسا و فيلما رو همون جا رديفشون کنم.آخه هم فيلمبردار من بودم و هم عکاس! وقتی نشستم خندم گرفت! چند تا وسيله دستم بود که نصف نايلونم جا نميگرفتن اما بيش تر از يک و نيم ميليون قيمت داشتن! يه دوربين فيلمبرداری ديجيتال خيلی قوی! دو تا دوربين عکاسی ديجيتال.يه فلش.يه MP3 Player. خلاصه خيلی با حال بود.خلاصه تونستيم با اين همه تکنولوژی کنار بيام!
ديگه چی بگم؟ خيلی خوشحالم که شيوامو دارم!! جدی ميگم.امروز داشتم بهش ميگفتم.اگه بهش نرسيدم يا حالا مشکلی پيش اومد هيچ وقت پشيمون نيستم از اين مدت.هيچ وقت. زندگيم تو اين مدت هدف دار شده کلا.ميام تو نت فقط يه هدف دارم.می خوام يه کاری کنم فقط يه هدف دارم و اينکه جوری انجام بدم که وقتی به شيوا ميگم ناراحت نشه.می خوام عکسم بگيرم حتی ميگم چه جوری بگيرم که شيوا خوشش بياد! با يه نفر بحث ميکنم در همون لحظه اين فکر مياد تو سرم که کجاهاشو به شيوا بگم! کالا خيلی خوبه..خيلی...مرسی شيوا !
چند روز ديگم قرار يه آزمونی رو تو مدرسه برگزار کنيم که دعا کنين خوب برگزار شه.تمام تلاش منو دو تا از دوستام تو شورا به اين آزمون بستگی داره.زحمت زياد کشيديم..هر چند خوبم مزدشو گرفتيم! از همه طرف نارُ خورديم! واسه هر سه تامون از بهترين تجربه های عمرمون بود..فهميديم همه چی اونجوری که نشون ميده نيست! جالبه!!
از دوستان هم به شدت عذر خواهی ميکنم که بهشون سر نميزنم. حال ندارم اصلا به کسی سر بزنم.هر کی بهم نظر بده بهش نظر ميدم اما خودم حالشو ندارم برم تو بلاگ بچه ها..ببخشين و اميدوارم بازم شرمندم کنين. از شيوام بازم تشکر ميکنم و اميدوارم بازم و بازم و بازم آپ کنه!
موفق باشين و بای


پيام هاي ديگران ()

يادشان گرامی باد...

یه بار دیگه تو اغوشم گرفت. بوسیدمش مثل همیشه مثل هر روز . نمی خواستم ازش جدا شم اما چرا نمی دونم... با یه نگاه مهربون رفت... انتظار برای برگشتنش از همون لحظه شروع شد ....نشستم کنار پنجره با خورشید خانومم  بازی کردم اونم می دونست که منتظرم تا بابایی در رو باز کنه و بیاد تو خونه .... خورشید خانوم کم کم داشت خسته می شد می خواست چشماشو ببنده و بخوابه می دونستم به محض اینکه چشمای خورشیدم بسته شه بابا هم میاد ... تلویزیون روشن بود داشت یه چیزایی نشون می داد و مامان با تعجب نگاه می کرد. نفهمیدم چه می گن . به عادت هر روزم رفتم تو بغلش... دیگه نزدیکای اومدنش بود... مثل هر روز بلند بلند شماره ها رو تکرار کردم .... یک ... دو... سه.... چهار.... چقدر بغلش خوب و گرم بود. همیشه عاشق این بودم که تو دامنش بشینم و با هم بشمریم ،  تا سر شماره 20 بابایی درو باز کنه و با یه شاخه گل بیاد تو .... اما چرا  دستش سرد شده بود؟ وقتی موهامو نوازش می کرد سردم می شد!  چرا دستش مثل همیشه گرم نبود؟ وقتی  دستم به صورتش خورد،  دیدم صورتش داغ داغ ِ. خیس بود

 _ مامانی چرا صورتت خیس؟

_ چرا دیگه نمی شمری ؟ اگه نشمری بابا دیر تر میادا....

 سریع شروع کردم.... یازده ... دوازده... خورشید خانوم خیلی وقته که خوابیده پس چرا بابا نیومد؟

_ مامانی بابا چرا نمیاد از 20 هم گذشت بیشتر از این بلد نیستم بشمرم .

 _ بابایی رفته یه سفر دور حالا حالا ها نمیاد...

_چرا مامانی؟

_ رفته پیش خورشید خانوم.... تو اسمونا....

_ بابایی که همیشه تو اسمونا بود اما هر شب بر می گشت... یه بارم خودمون باهاش رفتیم... تو اسمونا... یادته مامانی چقدر ابر و پرنده دیدیم؟ اما بازم برگشتیم خونه .... مگه هواپیمای بابا چقدر می تونه پیش خورشیدم بمونه؟

 _ این دفعه بابایی بدون هواپیما رفته تو اسمون... فردا صبح تو اسمون ببینش خوب؟

خیلی وقته که گذشته.... حالا تا 100  هم می تونم بشمرم اما بازم بابایی نیومد ... هر روز صبح با خورشید بازی می کنم اما بابایی پیشش نیست . وقتی بهش می گم بابام کجاست چشماشو می بنده و دوباره  شب میشه... پس بابام کجاست؟ مگه تو اسمونا نیست؟ پس چرا من نمی بینمش؟ خورشید که میره جلوی در می شینم تا بابایی درو باز کنه بیاد تو خونه ...اما نمیاد.  مامانی دیگه باهام نمیشمره... دستاش سرد سرد .  دیگه موهامو نوازش نمی کنه.... دیگه وقتی تو دامنش میشینم برام از بابام نمی گه... اونم چشمشم به دره... هنوز صورت مامانم خیس اما نمی گه که پس کی بابایی میاد؟...

_خورشید خانوم!  به بابام بگو بیاد! دلم خیلی واسش تنگ شده!  بگو گلایی که هر شب می اورد  همشون خشک شدن  دیگه گل نمیاره؟ نه نه گل نمی خوام بگو خودش بیاد ....می خوام بغلم کنه .. ببوستم.... بگو بیاد.... دلم تنگ شده..... بگو بیاد تا یه بار دیگه باهاش برم تو اسمونا.... نه نه اخه وقتی رفت تو اسمون دیگه نیومد...  بگو بیاد باهم می ریم پارک ... خورشید خانوم! چرا گریه می کنی؟ مگه بابام پیش تو نیست؟ گریه نداره که!  بهش بگو که حالا به جای 20 تا 100 تا براش میشمرم اما بیاد... بگو بیاد.... مامانی منتظره.... مامانی  همش تو اسمون مثل من  دنبالت می گرده  اما پیدات نمی کنه.... بهش بگو انقدر قایم موشک بازی نکنه .... بیا دیگه.... من دیگه از این بازیا دوست ندارم.... بگو بیاد ..... به خدا این دفعه ازش بازی سخت نمی خوام فقط بگو بیاد.... دلم تنگ شده براش.... خورشید خانوم! خورشید خانوم! چرا رفتی؟ پس بابایی من چی میشه؟ خورشید خانوم....

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

تعطيل...

تا اطلاع ثانوی تعطيل است.

"محمد عرفان"


پيام هاي ديگران ()

انتظار

خیلی دنبالش گشتم چند شب بود که چشم انتظارش می شستم اما نمی دونم چرا نمیومد خیلی دلم گرفته بود اخه با هم قرار گذاشته بودیم که سر یه ساعت مشخص پیشش بریم و تنهاش نذاریم اما نمی دونم چرا نمیومد شایدم من نمی دیدمش . توی اون دامن سیاه فقط چند تا نقطه روشن معلوم بودن . یکیشون داشت چشمک می زد . بیشتر دقیق شدم تا مطمئن شم اشتباه نمی کنم . اما نه اشتباه نمی کردم داشت چشمک می زد... ازم پرسید اون شب فهمیدی چقدر برات چشمک زدم؟ چرا جوابمو ندادی؟ تازه فهمیدم که اونم مثل من منتظر بوده اما پیداش نکرده... لا اقل خیالم راحت  شده بود که به قولش وفادار.. بی حوصله بودم کلافه از این که چرا نمی بینمش تو فکرام غرق بودم که توی اون سیاهی چشمم به یه اشنا افتاد درست می دیدم؟ خودش بود؟ اره ! خودش بود بالاخره اومد ! چقدر خوشحال شدم. از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم. 12 تا نقطه روشن دیدم. اما هیچ کدوم چشمک نمی زدن. خوب چشمامو باز کردم اما نه! ثابت و بدون شیطنت به من چشم دوخته بودن... خیلی وقته که منتظرم... منتظر یه نقطه روشن...یه شیطنت کوچولو.... منتظر اونی که چشم انتظارم باشه... اونی که با یه چشمک کوچیک وجودشو، بهم ثابت کنه... بهم بگه که هست... بگه که وفادار... اما.. اره حسته شد... الان همدم ام فقط اونه... همونی که وقتی به انتظار دیدنش نشسته بودم عشقمو پیدا کردم.. هر شب با ناز  و عشوه میاد... با غرور میاد... روشن میاد... اما حالا من خاموشم... نمی دونه تاخیر  و بد قولی اون بود که خسته اش کرد... هیچ وقت نفهمید که چرا به جای دو جفت چشم مشتاق، فقط دو تا چشم گریون نگاش می کنه... هیچ وقت نفهمید که ما برای اینکه اون تنها نباشه به انتظارش می شستیم تا بیاد و ما رو ببینه.... نفهمید که من برای تنها نبودن اون تنها شدم...  کاش بد قولی نمی کرد... کاش منم چشمک  زده بودم... کاش بهش اطمینان می دادم که منم هستم.... انتظار بیهوده... خسته شده بود.... درخت مجنون جلوی پنجره  هر شب  صورت خیسمو می بینه ... می دونه که هنوزم منتظرم .... اما نه  فقط برای دیدن ماه.... نه برای اثبات یه بازیه بچگانه... این دفعه برای دیدن اون ستاره چشمک زن... اره خسته شده بود...


پيام هاي ديگران ()

عرفان از منظری ديگر..!

سلام بروبچه ها!
خوبين دوستای گلم؟ خب خدا رو شکر...!
امروز با يه آپ بسيار متفاوت ميخوام ظاهر بشم!!..از اونجا که بنده خيلی ديگه حرفه يی شدم تو بلاگ نويسی همون طور که خواهيد خوند يه نويسنده استخدام کردم!! که هم حالا يه ميدوونی به جوونا داده باشم و هم که اشکالات اين نويسنده های جوون و جويای نامو رفع کنم!!
در پی همين تصميم چند مدت پيش از دوست خوبم بامزی!!(سينا) که هم مدرسه يی هستيم خواستم يه مطلب واسه بلاگم بنويسه..اونم خيلی لطف کرد بعد چند ماه! بالاخره يه مطلب نوشت که در مورد من هم هست! اگه ميخواين منو بشناسين اين مطلبی که بامزی نوشته رو بخونين! البته بگم خيلی هاشو الکی نوشته به خدا!! اينم اضافه کنم که بامزی تنها کسيه که از اینکه مياد تو بلاگم ناراحت نميشم!! در کل بدم مياد دوستام بيان تو بلاگم! در هر صورت مطلبی رو که واسم نوشته رو مينويسم.اينم بگم که آخراشو حذف کردم! چون چرت بود!!! ازتون التماس کرده بود که نظر بدين! بايد ياد بگيره که اين مطالبو نبايد اينجا بنويسه! و اينم بگم که تيکه هايی که تو پرانتزه و کج نوشته شده رو خودم اضافه کردما
<---
سلام دوستای عزيز دوست عزيزم عرفان!من سينا هستم.عرفان منو استخدام کرده که اينجا بنويسم براش که کلاس بلاگشو يه کم ببرم بالا...بابا بسه ديگه.حالتون به هم نخورد انقدر عشق و عشقولی و حرفای عشقولانه و اين چيزا ريخت تو حلقتون؟ لامصب آدم مياد تو اين بلاگ غم باد ميگيره(مخصوصا با وجود اين جزيره اين بغل!)چه ميشه کرد.يه عرفانه و يه شيوا.سر و ته اين بشرو بزنی ازش چيزی جز شيوا در نمياد! آدمی هم که عاشق بشه حال و روزش بهتر از اين نميشه ديگه.ای خدا..ما رو زودتر از دست اين عرفان خلاص کن.(مفهوم اين بود که اين دو تا قمری عاشقو زودتر بهم برسون!!)

عرفان شناسی:
خب عزيزان بعد از اون مقدمه ی جالب انگيزی که براتون نوشتم ديدم بهتره اولين مطلبی که از خودم تراوش ميکنم يه سری توضيحاتی باشه راجع به هيمن عرفان که ملت بدونن دارن بلاگ چه جونور عجيب الخلقه ای رو ميخونن!خب معمولا سرگذشت انسان ها رو اينجوری شروع ميکنن:
محمد عرفان شمسی به سال ۱۳۶۸ در يک شب سرد زمستانی که --- تو --- آدم آلاسکا ميشد ديده به جهان گشود!(آخه من چه ميدونم که اون موقع هوا سرد بود يا نه؟!) اما از اونجا که بنده ايشونو سه سال بيشتر نيست که ميشناسم و از اين گونه جفنگيات هم خوشم نمياد راجع به همين مدت توضيح ميدم!
والله از موقعی که من اينو شناختم ۹۵٪ شبانه روز چت ميکرد٬ ۳۷٪ ديگه هم کتاب می خوند(با وقت تلف شده و پنالتی کشی حساب کردم) هی...يادش بخير اولين بلاگی که عرفان ساخت(عرفان جون منو ببخش.به خدا مجبورم.من سوگند ياد کردم که در نوشتن صادق باشم)(خب باش!!) يه بلاگ مسخره ساخته بود که يا همه ی مطالبش دزدی بود يا نظرسنجی! حالا فکر ميکنين نظر سنجی هاش چه جوری بود؟ مثلا يه پست مينوشت.بعد راجع به بهترين خواننده و يا ورزشکارو يا... نظر می خواست.بعد خودش با چند تا اسم مختلف به خودش نظر ميداد٬ يعنی مثلا اينا تو نظر سنجی شرکت کردن!!دو روز بعد مينوشت ۲۵۳۶ نفر لطف کردن به من نظر دادن که ۴ نفرشون تو بلاگ نظر دادن! ۲۵۳۲ نفر ديگه واسم ميل زدن!!(دقيقا عين همين الان!)(حالتو ميگيرم سينا!دروغ گوی پست!)بدبختی اينجاست که با اين همه دروغ باز هم بلاگشو هيچ ابلهی نمی خوند جز من ساده! آقا اين به من گير ميداد که بيا نظر بده جون مادرت(کلا کف نظر بود)منم ديگه خسته شدم.يه روز رفتم تو بلاگش دو تا نظر دادم.حالا فکر ميکنين چی؟ زير يه پستش نوشتم بيا اينم نظر..که باز اين خوب بود.زير يه پست ديگش نوشتم:اين آهنگ سياوش که تو بلاگت گداشتی خيلی قشنگه ولی ای کاش داريوش قميشی ميذاشتی!يعنی من با اون دو تا نظرم اون چس مثقال آبرويی که عرفان داشت هم بردم!
بگذريم٬ حالا که ديگه عرفان واسه خودش يلی شده در زمينه ی بلاگ نويسی(ارواح عمش!)(ارواح عمه ی خودت!!) خودتون که ميبينين يه سری نويسنده ی قدر آورده واسش بنويسن!
حالا وقتشه که يه کم راجع به خصوصيات اخلاقی اين استاد فقيه و سرگشته ی راه عشق و بازنشسته ی انجمن چرند نويسان جهان توضيح بدم!عرض کنم که اين عرفان خان رو (چاکره اقا سينا!!) ميشه به عنوان نمونه ی آزمايشی به تمام تيمارستان های جهان صادر کرد. پول خوبی هم بابتش ميدن چون در تمام بيماری های روانی از دور دستی بر آتش داره! ( خا! فهميديم اصطلاح بلدی) مخصوصا در زمينه ی بيماری ساديسم که هنوز مثل اين تو دنيا ديده نشده! با اين تفاسير فکر کنم همه فهميده باشين که ما با چه ديوونه ای سر و کله ميزنيم تو مدرسه! (خيليم دلتون بخواد) دقيقا عين اين آدمايی که اکس ميخورن چِت ميزنن تو تلويزيون نشونشون ميده! يه موقع هايی می چسبه به من بغلم ميکنه ميگه: بامزی جون فدات بشم٬ قربونت برم٬ دورت بگردم٬ تف بنداز من شنا کنم٬ بند کفشتو باز کن نفس بکشم(که البته حقم داره بچه!) ولی يه موقع های ديگه ای هم  هست که مواد بهش نمی رسه دلش می خواد منو خفه کنه! (حقته! بميری الهي!!) هر چی از دهنش در مياد بهم ميگه شماها بياين نصيحتش کنين شايد دست از اين کاراش برداره!تازه يه چيز ديگه! عرفان اختيار دهن و تنشو هيچ رقم نداره! کافيه يه روز تو کلاس ما بشينين تا بفهمين چی ميگم (آخه ديوونه! دختر خانومای محترمی که الان دارن ميخونن چه جوری ميتونن تو کلاس ما بشينن؟) از صبح ساعت ۷ که مياد يا کلاس ها رو دودر ميکنه با اگرم مياد از اول تا آخر زنگ يه ريز حرف ميزنه.هم حرف ميزنه و هم آواز ميخونه!ما ديگه از دست اين ذله شديم.مخمون گوزيد!همش داره آواز ميخونه.تازه اينا که خوبه.وقتی دبير هنوز کلاس نيومده واسه خودش تو کلاس راه ميره آواز می خونه! من دردمو به کی بگم آخه؟ما اينو نگاه ميکنيم می خونديم ( غلط ميکنين) هر کی افسردگی داره يه روز بياد کلاس ما خوب ميشه.(تضمينی٬ نصف اول ميگيريم٬ نصفم آخر) خلاصه من نمی دونم اين مادرش چی ميکشه از دستش تو خونه.همين ديگه بسه٬ بيش تر از اين بگم ديگه واسم خطرناک ميشه.همين الانشم امنيت جانی ندارم فکر کنم با اين چيزهايی که نوشتم همين چند نفری هم که اين بلاگو می خونن کلا بيخيال شن(راس ميگه؟)
ولی حالا جدا عرفان خيلی بچه ی باحاليه.ما که مخلصشيم دو نونه خودتون که بهتر ميدونين خيلی پسر خوبيه.ما پارسال تقريبا کل سالو با هم قهر بوديم.امسال خيلی خوشحالم که آشتی کرديم.(حداقلش اينه که ديگه زنگ تفريح ها گرسنه نمی مونم) اميدوارم که دوستيمون همين جوری بمونه..شما هام دعا کنين.
ئيگه تموم کنم.اميدوارم بتونم دوستای خوبی اينجا پيدا کنم.فدای همتون.. بای بای
--->
منم اميد وارم! حالا منو شناختين! تو رو خدا نظر بدين بگين که بازم مياین تو بلاگم..خسته شدم از بس تایپ کردم...همتونو به خدا ميسپارم تا آپ يعدی!


پيام هاي ديگران ()

دوستون دارم...

سلام دوستان...
خوبين؟ نميدونين چه قدر دلم واسه بلاگ تنگيده بود..البته اين بلاگ..آخه بلاگای ديگمو تو اين مدت يه خورده آپ کردم! لامصب يکی دوتام که نيستن! اما خب..اين بلاگ..! عشقه منه..راستش اين مدت وقت خيلی کم داشتم واسه آپ کردن..واسه همين ترجيح دادم الکی نيام و يه چيز ننويسم...اما الان مادرم نيست بهترين فرصت واسه نوشتن!!
اولين چيزی که بايد بگم و خيلی هم مهمه اينه که ساعتمو ديروز انداختم از پنجره ی ماشين بيرون!بابا واسين! بذارين بگم واسه چی! جونم واستون بگه که اون ساعت مدتی ميشد سر ساعت ۳ ثانيه به نه خسبيده بود!! در واقع يه اتفاقی افتاد اون وقت و نميدونم چرا اين ساعت خودش از کار افتاد! و چون حس کردم خدا ميخواد اون روز يادم بمونه اون ساعتو با اينکه خراب بود هميشه دستم ميذاشتم! فکر کنم همه بدونن که ساعتم هميشه ۹ رو نشون ميده! اما متاسفانه پيروز رفتم کرم بريزم و آژير ماشين معلمونو به صدا دربيارم که ساعتم خورد بهش و شيشش شکستدادم به پدرم که بره شيشه بزنه..گفتم جونه بابا با زمانش کار نداشته باشيو..اصلا هم نميخوای تعميرش کنی..ديروز داشتيم ميرفتيم کلاس ساعتو بهم نشون داد و گفت خرابه! درست نميشه! گفتم مرد حسابی!(تو ذهنم گفتم!!) من مگه نگفتم دست نزن به زمانش..کلی دعوا راه انداختم و آخر عصبی شدم ساعتو انداختم بيروندلم واسش تنگيده!!
جا داره اينجام به مامان شيوام تبريک بگم!..و آرزو کنم هميشه و همه جا مثله درسش اول باشه...
الان يه مدته کف يه آهنگ مهستی شدم..خيلی قشنگه! من که هر وقت گوش ميدم ميرم تو فکر! البته بگم اينو هم که هر وقت وقت گير بيارم وقتی به خودم بيام ميبينم تو فکر بودم!! اصلا نميتونم تمرکز کنم..بيخيال بابا...شعر خانوم مهستی رو حال کنين...
<-- هيچ کی از رفتنه من غصه نخورد..هيچ کی با موندن من شاد نشد..وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت..بغض هيچ آدمی فرياد نشد...وقتی رفتم کسی غصش نگرفت..وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد..دله من ميخواست تلافی بکنه..پس چشه هيچ کسی عاشقم نکرد..پس چشه هيج کسی عاشقم نکرد...
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت..هوا صافو خيليم آفتابی بود..اگه شب ميرفتمو خورشيد نبود..آسمون خوب ميدونم مهتابی بود...دم رفتن کسی گفت سفر بخير..که واسم غريبو ناشناخته بود..اما اون وقتی رسيد که قلبه من..همه ی آرزوهاشو باخته بود...
چهره ی هيچ کسی پژمرده نبود..گلا اما همه پژمرده بودن..کسايی که واسشون مهم بودم..همه شايد يه جوری مرده بودن..وقتی رفتم کسی غصش نگرفت..وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد..دله من ميخواست تلافی بکنه..پس چشه هيچ کسی عاشقم نکرد..پس چشه هيج کسی عاشقم نکرد...
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت..هوا صافو خيليم آفتابی بود..اگه شب ميرفتمو خورشيد نبود..آسمون خوب ميدونم مهتابی بود...دم رفتن کسی گفت سفر بخير..که واسم غريبو ناشناخته بود..اما اون وقتی رسيد که قلبه من..همه ی آرزوهاشو باخته بود... -->

خيلی قشنگه آهنگشحال ميده...
ديشب داشتم با يکی از دوستام چت ميکردم..خواستيم حرف بزنيم يه خورده وقتی حرفام تموم شد بهم گفت شبيه معلم دينی ها حرف ميزنی!!ما رو باش! البته ناراحت نشدم چون واقعا به اون چيزايی که گفتم اعتقاد داشتم..اما ناراحت شدم از اينکه آدم وقتی به يه نفر ميگه شبيه معلم دينی ها حرف ميزنی يعنی داری چرت ميگی! نميدونم! شايد منم چرت گفتمبايد از داداش بهنام٬ آقا محسن و خيلی های ديگه که بهشون سر نزدم واقعا معذرت بخوام..باور کنين تا ميام پشت کام مادرم مياد غرغر ميکنه و اصلا يادم ميره بايد چی کار کنم! انشاالله جبران کنم!
باور کنين نميدونم چه جوری ازتون تشکر کنم...خيلی دوستای گلی دارم تو بلاگ..خيليا..شايد باور نکنين.. واقعا شرمندم ميکنين..بعضی ها فقط و فقط ميان مطالبمو ميخونن و حتی نظرم نميدن ولی واسم آف ميذارن و ميگن نظرشونو..واسم خيلی مهمه اينا...ممنونم..اميدوارم بتونم جبران کنم..يه دوست خوبم که اون دفعه گفت هر وقت آپ کردی بگو..اما من تو کافی نت بودم و آيديشو فراموش کردماميدوارم منو ببخشه..و اين بارم شرمندم کنه...باور نميکنم انقد دوستای خوبی دارم اينجا..بابا وقتی من اين همه دوست صميمی دارم اينجا در حالی که تو دنيای خودم واسه يه دوست خوب بايد له له بزنم..چه طور انتظار دارن بعضيا تو نت نيام؟ محاله..محال..بهتون بذارين قول بدم روز قبله کنکورم ميام و بلاگمو آپ ميکنمدر برابر اين همه لطف شما فقط همين کارا از دستم بر مياد ديگه....بازم ممنون.
سه شنبه رفتم نمايشگاه کتاب ساری..بد نبود..هر چند کتابای کامپيوتری خيلی کم بود ولی در کل بد نبود..داشتم تو غرفه ها ميگشتم چشم به يه کتاب خورد به نام چيز هايی که مرد ها بايد در مورد زن ها بدانند!! يه دفعه به خودم اومدم ديدم صد و بيست صفحشو ايستاده خوندم.کتاب جالبی بود آخهشايد دوشنبه يه سر زدم باز ..اگه رفتم که حتما ميخرمش!! نيازه!
شيوامو خيلی دوست دارم..اميدوارم درک کنه! به آينده فکر ميکنم دلم ميگيره..هر کارم ميخوم بکنم فکر نکنم نميشه انگار..آينده يی که دور نيست زياد..شايد حداکثر چند سال ديگه..کاری نميتونم بکنم..همه چی رو بايد به خدا سپرد اين موقعه ها...مام سپرديم!!
راستی صحبته خدا شد..بابا ای ول..خيلی حال ميده به آدم وقتی آدمم بهش حال بده..خيلی بزرگه بابا!! من که هر وقت نااميد ميشم يه دربست ميگيرم ميرم پيشش!..شمام همين کارو کنين...به مولا خيلی فاز ميده بهتون...!
ديگه يواش يواش بايد بريم! دوست ندارم فحشتونم همراه با لطفتون نثارم بشهواسه ی همتون آرزو ی موفقيت دارم..به خصوص شيوام که علت اصليه آپ کردنمه..اگه اون نبود شايد اين بلاگم نبود! در هر صورت...موفق باشيد و سرافراز!! تا نگارش بعدی همتونو به خدای بزرگ ميسپارم!....


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید