بچه مثبت شیطون




هم ترانه ياد من باش

 گفتنی ها کم نیست ،  منو تو کم گفتیم   مثل هذیان دم مرگ از اغاز چنین در هم و برهم گفتیم  ، خواندنی ها کم نیست منو تو کم خواندیم منو تو ساده  ترین شکل سرودن را در معبد باد با دهانی بسته واماندیم....

نمی دونم تا حالا با این مشکلی که من الان برخورد کردم مواجه شدین یا نه اما یه موقع هایی ادم می خواد به یه عزیزی یه هدیه بده اما هر چیزی که میاد تو ذهنش از یه طرف ادم حس می کنه نه این ادم ارزشش خیلی بالاتر از این حرفاست یه چیز بهتر حتما وجود داره این خیلی حس بدیه که ادم هدیه ای لایق طرفش پیدا نکنه من که به شخصه خیلی با این مسئله مشکل دارم .....

قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر زندون تنو رها کن ای پرنده پر بگیر اونور جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن اون ور روزای تاریک پشت این شبای روشن  برای باور بودن جایی باید باشه باید برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید  که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره  برای دل واپسیهات واسه سادگیت بمیره  حرف تنهایی قدیمی ولی تلخ و سینه سوز  اولین و اخرین حرف حرف هر روز  و هنوز  تنهایی شاید یه راه راهیه تا بی نهایت  قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت  اما تو این راه که هر راه  جز هجوم خار و خس نیست  کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست ...

 حتی یه خط شعرم که میاد تو ذهن ادم که  بنویستش همش احساس می کنی که باید شعر قشنگتری برای ابراز احساست پیدا کنی ..... فکر کنم دلیل این مشکل فقط یه چیز ه ادم نمی تونه چیزی پیدا کنه که هم سطح معشوقش باشه یعنی نمیتونه معشوقش رو مقایسه کنه همیشه این حس که همه چیز در مقابل معشوقت پوچ و بی ارزشن توی ذهنت به وجود میاد ....

هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو ما شدن تویو بدون من رها شدن ....

شما تا حالا تجربش کردین؟ تونستین قشنگترین وازه رو برای بیان احساستون پیدا کنین؟ یه خط شعر که دیگه هیچی روی اون نباشه وجود داشته؟ تا حالا از نحوه بیان احساستون راضی بودین؟

 مشکلم اینه که هیچی هم سطح این همه خوبی پیدا نمی کنم هیچی قابلشو نداره  هیچی! چه کنم؟

 بچه ها  بار دومیه که دارم برای عرفان می نویسم  همش به فکر این بودم که چه کاری کنم تا خوشحال شه؟ هیچی به ذهنم نرسید هیچی... تنها چیزی که به ذهنم رسید این بلاگ بود بلاگی که واسه صاحبش ارزش داره حرمت داره با خودم فکر کردم اگه حد اقل یه خطم واسش بنویسم اگر براش ارزش داشته باشه اگر براش ارزش داشته باشه می تونه خوشحالش کنه... دوری خیلی سخته چون همیشه دستتو برای هر کاری که بخوای  بکنی می بنده . این اخرین خطاییه که دارم واسه عرفان می نویسم خبر نداره که قراره بلاگ قشنگش بازم توسط من خراب شه اما امیدوارم از کاری که  کردم خوشحال بشه ... هیچی برای هدیه دادن بهش برای تشکر از  اون همه خوبیش ندارم هیچی امیدوارم اینو ازم بپذیره و اینکه بدونه همیشه رو کمکش حساب می کنم ...

کاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم ،  چو بر انجا گذرت می افتاد بسرا پای تو لب می سودم ، کاش چون  پرتو خورشید بهار،  سحر از پنجره می تابیدم  ، از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تو را می دیدم،  کاش چون اینه روشن می شد،  دلم از نقش تو و خنده تو،  صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازنده تو،  کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویش  ،  ناگهان چشم ترا می دیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش  ، کاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی ...

 در ضمن با نظراتون شرمندم کردین خوشحالم که اندازه یه سر سوزنم که شده  تو دل دوستای عرفان جا دارم هوای دوست منو داشته باشین اگرم زمانی من پیشش نبودم شما تنهاش نذارین خیلی گله خیلی...  خوشحالم که برای دومین بار اسمم توی ارشیو این بلاگ ثبت شد مطمئن باشین که از پست بعدی  بازم مطالب قشنگ عرفانو می خونین ... شرمنده که با حرفام وقتتونو گرفتم .... خوش باشین...  این شعر اخرم چون همیشه ورد زبونمه نوشتمش به نظرم  واقعا زیباست  امیدوارم لذت ببرین ....

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم   دل به تو دادم  در دام افتادم از غم ازادم ،  دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند ،  سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز،   چه شد ان همه پیمان که از ان لب خندان بشنیدم و هرگر خبری نشد از ان،  کی ایی به برم ای شمع سحرم در برزمم نفسی بنشین تاج سرم  تا از جان گذرم ،  پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر امد عمر بی  ثمرم،   نشسته بر دل غبار غم زان که من در دیار غم  گشته ام غم گسار غم ،  امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی افت جان ما تویی .....

                                                                   شیوا

 


پيام هاي ديگران ()

ياد باد ياد گذشته شاد باد

گاهی وقتها لازم است تحریرهای وجدانت را در تنهایی خود بشنوی گاهی وقتها باید در کوچه پس کوچه های فراموشی رد پای انسان واقعی را دنبال کنی  انسان زیباست انسان قدر رنگین کمانهای تجلی را خوب می داند انسان نمیتواند قلبش را مچاله کند  و دور بیندازد گاهی وقتها باید زندگی را از مردمک چشم ماهی های قرمز توی حوض نگاه کرد باید زندگی را در اب دید زندگی احساس نامطلوب ندارد زندگی خوب است به شرطی که جسمت خط ارتباطی روحت را گم نکند زندگی دلنشین است به شرط انکه دلت فلزی نباشد زندگی معطر است مثل یاسهای سپیدی که روی دیوار روزهای امده و نیامده ات لبخند خدا را معطر می کند گاهی وقتها باید طناب ببندی به شاخه های روحت و جسمت را به بازی بگیری باید فرمولهای ابدیت را از بر کنی بايد در نی آبتنی کنی! باید در دف متلاطم شویبايد نوار قلب قناری ها را بشنوی. بعد از ان هر وقت دلت تنگ شد غروب را خاموش کن هر وقت احساس تناسخ کردی خودت را به درختی برسان دستهایت را به تجلی دستهای خدا گره بزن گلها را بشنو و سبزه ها را توی چشمهایت جا بده و خودت را بسپار به لطف خدا اما مراقب باش تا در رحمت الهی سر نخوری ....     روز 25 شهریور 84 داشتم دفتر تنهاییامو می خوندم اخر هر متنی که نوشته بودم یه شعر یه مطلب ادبی یا شعر هر اهنگیو که باهاش حال کرده بودمو نوشته بودم متنی که 1 اردیبهشت نوشته شده بود همین متنی بود که براتون نوشتم خط اولشو که خوندم بلاگ عرفان اومد جلوی چشم اشک تو چشام پر شد کلی خاطره های تلخ و شیرین برام زنده شد اون موقعی که این متنو توی دفترم نوشتم هیچ شناختی ازش نداشتم اما حالا نزدیکترین دوست و رفیقم عرفانه...     همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش در اوار همه اینه ها تکرار من باش همین امشب  کلید قفل  این زندون تن باش  امشب ببین که دست من عطر  تورو کم میاره امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره  صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن .....      از تابستون ازم قول گرفته بود که توی بلاگش یه مطلب بنویسم اما هر بار یه چیزی مانعش میشد حالا هر اتفاقی... تا اینکه پریروز دوباره بهم گفت که براش بنویسم به خاطر اتفاقایی که این چند وقته افتاد اصلا فکر نمی کردم بازم این خواهشو ازم بکنه اما بازم شرمندم کرد .... الان از دستم خیلی ناراحته دلشو شیکوندم در شرایطی که اصلا این قصدو نداشتم همیشه هم همینجوری میشه اذیتش می کنم اما خودم نمی فهمم نمی دونم چه کار کنم نمی دونم ......       یاد باد یاد گذشته شاد باد این دل زرد و تهی در حسرت دیدار  باد یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنم بود مهربون درخت عاشق محو عطر نفسم بود سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد .......        روزی که عرفان بهم گفت براش بنویسم یاد مشکلات تابستونمون افتادم یاد اون روزای بدی که خوشبختانه گذشتن بهش گفتم عرفان دوستای تو دل خوشی از من ندارن خوب نیست بنویسم برات من روم نمیشه اسممو اخر پست بنویسم چون بچه ها افکار خوبی نسبت به من ندارن به هر حال دوستشونو اذیت کردم( ناخواسته بوده به خدااااا) اما عرفان گفت که دوستاش با معرفت تر از این حرفان ببخشین که وقتتونو با این مطلب گرفتم هیچ کس نمی تونه مثل خود عرفان بنویسه اما چون بهش قول دادم نوشتم...        من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست عزیزم اگه خزونم واست از بهار می خونم  تو رو تنها نمیذارم گر چه تنها جا میمونم اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی من برات می خونم از عشق تا که فردا رو ببینی اگه هم صدای اشکی واسه ارزوی بر باد من برات میخونم ای گل نو بهارو نبر از یاد همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم .....      عرفان همیشه برام قشنگترین لحظه ها رو  ساخته خیلی هم دوسش دارم امیدوارم اگه بلاگشو باز کرد و این پستو دید  فقط یه لبخند کوچیک رو لبش بشینه امیدوارم چت امروزمونو فراموش کنه و به خاطر این جسارت منو ببخشه  عرفان جان ببخش که خوب ننوشتم شرمنده هیچکی مثل تو صمیمی نمی نویسه فقط خواستم به قولم عمل کرده باشم .....

از این اهنگ فکر کنم خیلیا خاطره دارن امیدوارم خاطره این اهنگ تو ذهنت باشه :      نرو تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو اه نرو.... نرو تو هم می پوسی میمیری بی من نرو تو هم طاعون غم میگیری ای من  نرو .. اه نرو ... تو که میدونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت تو که میدونی کم میشم تو که میدونی کم میشی تو که میدونی هم اغوش غم میشی نرو .... اه نرو اه نرو.....

                         شيوا


پيام هاي ديگران ()

افکار مغشوش!

نميدونم واسه چی دوباره دارم آپ ميکنم! هيچ هدفی ندارم و شايدم اصلا  وسطای نوشتن صفحه رو ببندم! اما خب شروع کردم! اگه نبستم که ميفرستم! پس اگه الان دارين اينو ميخونين بدونين که نبستم صفجه رو و فرستادم!
بازم کمتر از يک ساعت به افطار مونده..متاسفانه مطابق معمول موقع افطار خونه نيستم و مثلا ميريم که  کسب علم کنيم! واقعا هيچ کدوم از کلاسايی که ميرم فايده نداره..يه فيزيک ميرفتم که ديدم واقعا نرم بهتره..واسه همين ديگه نمیرم!.رياضی هم که ميرفتم اما يه مدت نرفتم.اما ديدم انگار بايد رفت! البته نه اينکه مفيد باشه.واسه اينکه همه دارن ميرن و آدم اگه نره يه حس بدی بهش دست ميده واقعا..کلاس شيمی هم که الکی دار پول ميدم.چون تو رودربايستی با دبير  گير کردم و مجبور شدم برم! تنها کلاس مفيد کلاس زبانه که ميرم..واقعا دعا ميکنم خدا لعنت کنه کسايی که باعت ايجاد چنين جوی شدن..بابا مگه دانشگاه چيه که دو سال بايد ذهن دانش آموزو الکی به خودش مشغول کنه؟ واقعا بايد زحمت دوازده سال ما تو چهار ساعت معلوم شه؟ اصلا اين سنجش درسته؟ سوالات چهار جوابی! واقعا تنها راه موفقيت رفتن به دانشگاه؟ باور کنين وقتی ميبينم خواهرام انقد درس خوندن تو دانشگاه و الان با اين مدرکشون تو خونه دارن تلويزيون ميبينن حالم از هر چيه دانشگاهه به هم ميخوره..باور کنين وقتی ميينم چه آسمون جولايی ميرن دانشگاه حالم بد ميشه! دختره فاميلمون يه عمر ... بود(استغفرالله) حالا رفته واسه ما معماری ميخونه دانشگاه آزاد..پسر خالمون هر روز تو خيابون بوده حالا داره معدن ميخونه..واقعا يعنی چی اينا..نميفهمم..اصلا نميتونم درک کنم..شايد من نفهم باشم..نميدونم...
يه چند روزه بدجوری سرما خوردم..ديديم روزا نميشه چيزی خورد منم نه اينکه شيکمو گفتم برم اقلا سرما بخورم ديگه! هوام که ول نميکنه! الان يک ماهه رنگ آفتاب درست و حسابی رو به خودش نديده زمين ولايتمون!
يه مدت هست هر کاری که ميکنم حس ميکنم دارم ريا کاری ميکنم! جدا ميگم..نماز ميخونم حس ميکنم دارم خدا رو گول ميزنم..روضه ميگيرمم همين حس..کالا هر عبادتی کنم همين حس بهم دست ميده..نمیدونم چرا اينجوری شدم..در حالی نه کسی ميبينه منو که نماز ميخونم نه به کسی ميگم که روضه ميگيرم نه چيزای ديگه..نميدونم پس اين حس چيه هی مياد سراغم..هميشه وقتی دارم دعا ميکنم وقتی گريم مياد به خودم ميگم ای عرفان..اين رياکاريا چيه داری در مياری! بعد ميگم خدا..بابا والا رياکاری نيست...خودت که ميدونی..آخه لزومی نداره که بخوام ريا کاری کنم...اما لامصب خيلی حس بديه...خيلی بد...هر چند بديش به اين نمیرسه که وقتی نماز ميخونم لذتی نميبرم..نيمدونم چی کار بايد بکنيم که حکمت نمازو درک کنم تا حال کنم باهاش..البته مطمئنا دليلش اينه که ايمانم به يقين تبديل نشده..اما يقين خيلی بالاست سطحش..کلا غايت عبادت کردن به يقين رسيدنه ديگه. البته نه اينکه به يقين رسيدی عبادت رو ول کنی..چون لازمش عبادته..مثله اينکه بخوای بری بالای يه ساختمونو ببينی..يه نردبون بذاری و بری بالا..وقتی که پشت بام رو ديدی دليل نميشه که نردبونو بيخيال شی! چون روش واسادی! عبادتم همينه ديگه.. فکرم نکنم همه به اين سطح از تقرب به خدا برسن..يعنی اکثرا با نماز خوندن حال نيمکنن؟ شايدد....
مشغوليات ذهنمو حال ميکنين؟!! برو بچز همسن من دارن درسشونو ميخونن اونوقت من چی کار دارم ميکنم...واسه اين کارا هميشه وقت هست فکر کنم اما کنکور...ای بابا !
نيمدونم چرا اينا رو مينويسم..حس ميکنم اين کارمم رياست...اصلا ديگه اين تو در اين مورد چيزی نمينويسم..خيلی چرت کردم مطالب بلاگو...ببخشيدد.......
ديگه برم آماده شم..از همتون التماس دعا دارم..ظهران هم دارم ميرستم اين پستو! نتيجه اين که صفحه رو نبستم!...
نه! فکر نکنم کلاس برم! آخه مادرم داره بيرون فرصت برای دو در کردن از اين بهتر؟! البته مادرم منو مجبور نميکنه برم کلاس اما خب! فطرت ما ايرانيا اينه که بايد يکی تو توک بزنه تو سرمون تا يه کاری کنيم ديگه!!!
حالا کلاس نميريم! افطار که بايد بخوريم!! روضتون قبول باشه..يا حق.


پيام هاي ديگران ()

معنويت!

سلام دوستان...
الان که دارم مينويسم کمتر از يه ساعت به اذان مغرب به افق ساری مونده!! يه موضوعی منو ديروز ناراحت کرد٬ واسه همينم گفتم بيام و بلاگمو آپ کنم!!
ديروز تو مدرسه مون نماز جماعت بود..هر از چند گاهی که جو مسئولين مدرسه ی بزرگ ما رو ميگيره و ميفهمن غير از درس و کتاب چيزای ديگم هست که مهم باشه ما رو ميبر نماز ! البته من ديروز با جمع نماز نخوندم..يعنی تقريبا هيچ وقت نميخونم..آخه يکی اگه يه حرکته اضافی انجام بده من خندم مياد و بد ميشه..ديروز قبل اينکه نمازشون شروع بشه منو چند تا از دوستام شروع کرديم به خوندن..وقتی که تموم شد نماز اونا شروع شده بود و واسه همينم نتونستيم بريم بيرون..اما ای کاش اصلا نميرفتيم که نماز بخونيم تا اين صحنه ها رو نبينيم چه قدر آخه بعضی ها ميتونن کثافت باشن که اين کارا رو کنن.تو صف نماز وا ميسادن و مسخره بازی در مياوردن..يکی آهنگ می خوند..يکی بغليشو ميخندوند..يکی لگد ميزد! واقعا نميدونم واسه چی اين کارا رو ميکردن..خب اگه واقعا اعتقاد نداری چه لزومی داره بيای تو صف؟ شايد باور نکينن اما اون لحظه تنها چيزی که به ذهنم ميومد اين دو تا کلمه بود: خلدين فيها (خالدين فيها)..باور کنين.. يعنی اينا واقعا نميفهمن چی کار دارن ميکنن؟ اون لحظه اصلا ترسيدم! يه اين فکر افتادم اگه برم تو جهنم چی کار کنم؟ بدتر از جهنم آبروريزيه قبلشه..جايی که آدم هر کاری کرده رو پيش خودش حاظر ميشه و جاييم برای قايم شدن از شرم نيست..واقعا لحظه ی بديه..از خدا ميخوام همه رو به راه راست هدايت کنه..ما رو هم هيمن طور...
ميدونم يه چند مدت خيلی تو تریپ معنويات رفتم! علتش فکر کنم ماه رمضان باشه..آخه خيلی تو اين چند روز مثبت شدم! کتابايی که قبلا طرفشو نميرفتمو گرفتمو دارم مطالعه ميکنم!!
پدرم ديشب تصادف کرد! درست مقصر قانونا پدرم بود اما انصافا طرفی که زد به ما مقصر بود! البته چيزی نشد و اون گفت حالم خوبه و پدرمم گفت پليس نياريم بهتره..ميگيرم موتورشو درست ميکنم که زياد تو دردسر نيفته! اما امروز مادر پسر زنگ ميزنه که دست پسرم شکست!ميدونين..تمام بدخبتی خانواده ی ما اين که به همه احترام ميذاريم..حتی اگه باهامون بدم کنن..واسه چی اينجوری هستيم خدا ميدونه فقط! اما بهتون توصيه يی دارم! هيچ وقت به کسی رو ندين! واقعا ميگن آدم بايد پررو باش راست ميگه..کالا خانواده ی ما از اين کمرويیش ضربه زياد خورده اما بازم آدم نمیشيم! بلا نسبت شما ها چه قدر بعضی ها پررو هستن؟!!
اينم در مورد حکت وضو که از کتاب حکمت عبادات آيت الله جوادی آملی دارم نقل ميکنم..البته بگم از روی کتاب نمينويسم و ممکنه با عين متن تفاوت نگارشی کنه..:
صورتتو ميشوری که خدايا گناهی رو که با صورتم انجام دادم رو ميشورم تا با وجهی پاک روبه روت واسم...دستتو ميشوری که خدا٬ از گناه دست ميکشم و گناهانی رو که با دستم مرتکب شدم رو با شستن تطهيرشون ميکنم...مسح سر يعنی خدايا٬ سرم رو از هر خيال باطل و هوس خام تطهير ميکنم..مسح پام يعنی خدابيا من از جاهای بد رفن دست ميکشم و اين پا رو از گناهانی که باهاش انجام دادم تطهير ميکنم....
يه پنج دقه ديگه فکر کنم اذان باشه..نماز و روضه ی همتون قبل ذات اقدس حق باشه...موقع نماز همه ی بروبچز نتو دعا کنين! تا آپ بعدی ...


پيام هاي ديگران ()

نا اميدی!

وای وای...
نمی دونين که من با اين آهنگ بلاگ چه قدر خاطره دارم؟ نمیدونين! چهارده پونزده ماه پيش آهنگ بلاگم بود..هنوزم وقتی اين آهنگو گوش ميدم ياد بلاگ و بلاگ نويسی ميفتم. واسه همين دوباره گذاشتم..ميدونم که يه کس ديگم از اين آهنگ خوشش مياد..پس لذت ببره!
شروع ماه مبارک رمضانم بهتون تبريک ميگم...اميد وارم بتونيم اقلا از اين فرصت که خدا بهمون ميده استفاده کنيم..خدايی من که هر وقت به فکر مردن ميفتم تمام تنم مور مور ميشه..نمیدونم اون دنيا چی می خوام جواب خدا رو بدم.چی دارم که بگم بهش..فکر اينکه برم جهنم  و تا بينهايت توش باشم مخمو میپُکونه! مشکلم اينه با اينکه انقد ميترسم باز مثله بچه آدم خدا رو عبادت نميکنم..
ای خداااا...بابا جونه بهترين بندهات قسمت ميدم..چرا آخه بايد انقد نا اميد باشم؟ چرا آخه؟ از درس نا اميدم..از آينده نا اميدم..از اون دنيا نا اميدم..خب پس واسه چی دارم زندگی ميکنم و فقط جا اشغال ميکنم؟ ميدونم ميگين اين بشر هر از چند گاهی ميزنه به سرش.اما بدونين که هر از گاهی نيست.من زندگيم هر روز اينجوريه..اما هميشه پشت خنده هام مخفيشون ميکنم..فقط بعضی وقتا ديگه کم ميارم..نيمتونم ديگه الکی بخندم..مجبور ميشم چهره ی واقعيمو نشون بدم..چرا هميشه بايد اونجوری که نيستم خودمو نشون بدم؟ يکی از دوستام اون دفعه يه حرفی زد بهم که جالب بود! گفت عرفان تو انقد ميخندی که فکر نکنم هيچ وقت بميری! نمی دونستم چی جوابشو بدم..گفتم چی کار کنيم ديگه! اما خدا..تو که ميدونی..تو که ميدونی هر شب وقتی ميخوام بخوابم گريه ميکنم..تو که ميدونی چه قدر نا اميدم..نميدونم چرا اينجوريم.اصلا قاطم..انگار نه انگار مثلا پسريم! مثله بچه کوچولو ها شبا گريه ميکنم تا اينکه ساعت سه چهار خوابم ببره....
خدا..درست ناشکری ميکنم بعضی وقتا..مثله الان! اما ديگه عادت کردم..همه که نبايد شاد باشن..همه ی اون چيزای خوبو که همه نبايد باشنو داشته باشنو به من ندادی..اشکال نداره..فقط ازت يه خواهش دارم..من که بدبختی دارم..پس اگه بيشترم بشه فرقی فکر نکنم داشته باشه..پس هر چی مشکل و بدختی که قرار سر يکی که ميدونی کيه بياری به جاش سر من بيار..خدا...تمنا ميکنم..ميدونی که اگه من اينجوری مشکلاتم بيشتر شه تو دلم راضيم..بياو اين دعامم مستجاب کن خدا...خوشحالم زياد کردی..اين دفعم خوشحالم کن...تو اين ماه مقدس دارم ازت خواهش ميکنم...ميدونم که جواب رد نميدی...
ای بابا...ببخشيد تو اين ماه مبارک ناراحتتون کردم...ولی همون طور که بارها و بارها گفتم شما رو محرم دلم ميدونم...کس ديگه ييم ندارم...
عـــــــــــــشق...به شکل پرواز پرندست...عـــــــــــشق خوابه يه آهوی لمندست...من..زائری تشنه زير بارون...عـــــــــشق چشمه آبی اما کشندست...
بروبچز خوبی که در مورد مدرسه پرسيده بودن..خوبه! يعنی هفته ی اول خوب بود! باز شدم همون عرفان سابق! يه هفتم نتونستم آدم باشم! نماينده ی کلاسم مثله سالای قبل من شدم. و مثله سالای قبل بازم هفت تا بسته گچ هميشه زير ميز هست و هر دبيری مياد و گچای زير ميزو نميبينه و ميگه گچ نيست ميرم يه بسته ديگه ميارم! مام اينجوری خوشيم ديگه!
پشت اين پنجره...
   يک نامعلوم...
       نگران منو توست....
اينم بگم که فقط به عشق يکی بلاگمو هميشه آپ ميکنم...به عشق کسی که تو کلاس٬ تو مدرسه٬ تو خونه٬ موقع درس خوندن٬ موقع خوابيدن و کلا همه جا تو فکرمه... شاد باشه الهی...
مادرم مثله هميشه شروع کرده..در فکر اينم که در اولين فرصت از شر اين خونه راحت شم..لامصب سنمونم هنوز به هيجده نرسيده! بيخيال!
راستی ممکنه يه خورده دير بهتون سر بزنم..ببخشين....تا آپ بعدی خدا نگه دار همتون باشه....


پيام هاي ديگران ()

شعر مينويسم!

سلام...
واسه اين آپ خيلی نقشه داشتم! اين که راجع به مدرسه و اتفاقاش بنويسم.در مورد کارام..کلا همين چيزا ديگه! حتی يه مدته ميخوام حرفه يی تر بلاگ بنويسم و يه دفترچه هم گرفتم که نکات قابل ذکرو توش يادداشت کنم تا تو بلاگ بنويسم.اما به اين نتيجه رسيدم اين سوسول بازيا به بلاگ نيمده.بلاگ وقتی می خوای آپ کنی بايد ببينی همون لحظه حال چی داری..دوست داری چی از خودت پس بدی..به همين دليل الان ديگه نميخوام راجع به اين چرت و پرتا بنويسم! چون تو مودش نيستم...
اما ميخوام برای اولين بار تو بلاگم شعر بنويسم!! البته نه شعرای بيخود! شايد بعضی هاتون بدونين که من از شعر منتفرم! البته از اکثر شعرا! چون همشون از کلماتی که ده قرن پيشم تو شعر استفاده ميشد استفاده ميکنن و نميفهمن که زمانه عوض شده و بايد کلمات جديدی رو وارد شعر کنن..
اما ميخوام يه چيزی بهتون بگم که مطمئنا نميدونين! من يه سه سالی ميشه عاشق يه شاعرم! بدجوريم حال ميکنم با شعراش..شايد حدس بتونين بزنين کيه.تنها شاعريه به نظر من  که با ساده ترين کلمه ها شعرای قشنگی گفته. و مهمم همينه.نه اين که بری دنبال يه کلمه بگردی که هيچ کی نشنيده باشه تو عمرش و بياری تو شعرت..بله! مرحومه خانوم فروغ فرخزاد!! تواناترين شاعر معاصر! شاعری که بچه راهنماييم با شعراش حال ميتونه بکنه.مرد پنجاه سالم ميتونه حال کنه!! نه مثله شاعرای ديگه که به پيرمرد های صد و بيست سالم حال نميده شعراشون!!
در هر صورت شناختتون از من بيشتر شد الان!!  تا الان نميدونم چرا تو بلاگم شعر ننوشتم! حتی شعرای فروغم ننوشتم..شايد علتش اين باشه که با شعرای فروغ خيلی حال ميکنم.من وقتی با يه شعر يا آهنگی حال کنم خيلی ميخونمش يا گوش ميدم اما هيچ وقت حفظشون نميکنم..واسه همين هميشه واسم تازن! اما امروز ميخوام يه شعر از فروغ بنويسم.يه شعر معروف که شايد تنها شعرش باشه که اکثر روزا ميخونمش!(البته اينو حفظم!) شعری که وقتی اول راهنمايی بودم و هنوز فروغو نميشناختم تيکه های شعرشو تو دفتر خاطراتم مينوشتم!!(يواشکی از دفترای خواهرم کش ميرفتم !!) اما خيلی زود فهميدم که همه ی اينا تيکه هايی از يه شعر فروغه..از همون موقع عاشق شعرای فروغ شدم..و مخصوصا همون شعرش.شعر تولد ديگر!  واستون مينويسم! تيکه هاييم که پررنگ کردم همون تيکه هايين که تو دفترم مينوشتم! اميدوارم حال کنين با اين شعر..

همه ی هستی من آيه ی تاريکيست..که تو را در خود تکرار کنان..به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد..من در آيه تو را آه کشيدم٬ آه..من در اين آيه تو را..به درخت و آب و آتش پيوند زدم...
زندگی شايد..يک خيابان درازيست که هر روز زنی..با زنبيلی از آن ميگذرد..زندگی شايد..ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد..زندگی شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد...
زندگی شايد افروختن سيگاری باشد٬ در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی..يا عبور گيج رهگذری باشد..که کلاه از سر برمی دارد..و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی معنی می گويد؛ صبح بخير..زندگی شايد آن لحظه ی مسدوديست..که نگاه من٬ در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد..و در اين حسی است..که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت..در اتاقی که به اندازه ی يک تنهاييست دل من..که به اندازه ی يک عشقست..به بهانه ی خوشبختی خود می نگرد..به زوال زيبای گل ها در گلدان..به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای..و به آواز قناری ها..که به اندازه ی يک پنجره می خواند..آه...سهم من اينست..سهم من اينست..سهم من٬..آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من می گيرد..سهم من پايين رفتن از يک پله ی متروکست..و به چيزی در پوسيدگی و غربت و اصل گشتن..سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست..و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد..دستهايت رو دوست می دارم..دستهايم را در باغچه می کارم..سبز خواهم شد٬ می دانم٬ می دانم٬ می دانم..و پرستو ها در گودی انگشتان جوهريم..تخم خواهند گذاشت...
گوشواری به دو گوشم مياويزم..از دو گيلاس سرخ همزاد..و به ناخن هايم٬ برگ گل کوکب می چسبانم..کوچه يی هست که در آن جا..پسرانی که که به من عاشق بودند٬ هنوز..با همان موهای درهم و گردن های باريک و پاهای لاغر..به تبسم های معصوم دخترکی می انديشند که يک شب او را..باد با خود برد..کوچه يی هست که قلب من آن را..از محله های کودکيم دزديست..سفر حجمی در خط زمان..و به حجمی خط خشک را آبستن کردن..حجمی از تصويری آگاه..که ز مهمانی يک آيينه بر می گردد..و بدين سان..که کسی می ميرد..و کسی می ماند..هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد٬ مرواريد صيد نخواهد کرد..من..پری کوچک غمگينی را..می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد..و دلش را در يک نی لبک چوبين..می نوازد آرام٬ آرام..پری کوچک غمگين..که شب از يک بوسه می ميرد..و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.....

ای کاش انقد زود از دنيا نميرفت فروغ..ميتونست خيلی اثرای بهتری از خودش به جا بذاره....حيفا !! راستی هر کی بخواد باهام در مورد فروغ بحث کنه پايم بدجوری! خبرم بدين اگه خواستين!
خب ديگه...بريم و رفع زحمت کنيم! راستی بايد ار آبجی بارانم تشکر کنم واقعا بابت دعاش!
از شيوام ممنونم! همين جوری الکی
فعلا دوستان....!


پيام هاي ديگران ()

۲ مهر

سلام دوستان...
مطابق قولی که دو روز پيش دادم امروز اومدم. اما اگه بدونين با چه بدبختی دارم آپ ميکنم!ساهت ۲:۳۰  اومدم خونه ديدم در اتاق خواهرم که کامپيوتر هست قفله.امروزم روضه گرفته بودم و اصلا حال نداشتم با مادره کل کل کنم..دوباره لباس پوشيدم اومدم بيرون که برم کافی نت.۶ جا رفتم همه بستن بودن.از اينجام که دارم مينويسم انقد سرعت بده که پدرم در اومده..خستگيم دارم هلاک ميشم..در هر صورت دارم مينويسم!! راستی سال تحصيلی جديد رو هم بهتون تبريک ميگم...
اما دليل آپ کردنم.
۱۷ شهريور سال پيش يه مطلبی تو بلاگم نوشتم که تا ۳ مهر ديگه مطلب جديدی ننوشتم.دو مهر يه دختر خانومی بهم نظر داد به نام شيوا ! که عين نظرشو واستون مينويسم.

نويسنده: shiva

پنجشنبه، 2 مهر 1383، ساعت 9:45

salam , khob bood hame chi, be man ham sar bezani khosh hal misham albate begam ziad jaleb nist age khord too zoghet man masooliati nemipaziram.......... montazeram,abi bashi

E-mail:  وارد نشده است

URL:  cheekygirl23.persianblog.ir


منم رفتم تو بلاگش و ازش بابت نظرش تشکر کردم و از اين جور کارا ديگه.اما انگار قرار نبود رابطمون به همين ختم بشه.آخه از کسايی که اون موقع بهم نظر ميدادن فقط يه شيوا مونده..در هر صورت يک سال از اون روز ميگذره و شيوا چه بخواد و چه نخواد بهترين و صميمی ترين دوست تمام زندگيم شده. خيلی صميمی تر از چيزی که فکرشو بتونم بکنم. تنها کسيه که همه ی زندگيم و مشکلاتمو ميدونه.واسه همينم نميخوام هيچ وقت از دستش بدم.خيلی هم اين دخترو دوست دارم و واقعا هميشه از خدا تشکر ميکنم..بابت اينکه اصلا بلاگ نويسی رو شروع کردم.شيوا رو به بلاگ من راهنمايی کرد..کلا بابت همه چی ممنونشم.
امروز اولين سالگرد اولين رابطم با شيواس.ميخوام اون پستی که شيوا توش نظر داد و باعث آشناييمون شده رو بنويسم..در واقع اگه خدا بخواد هر سال اين موقع اين پستو مينويسم تا يادم نره هيچ وقت قسمت چيز مهمی تو زندگيه آدمه!

Ghesmat!

بهترين فرصت واسه اينه که از شيوا تشکر کنم. واسه ی اينکه منو به عنوان دوست اقلا قبول کرده.امیدوارم لايق دوستی باهاش باشم.از صميم قلبمم دعا ميکنم در تمام مراحل زندگيش هميشه خوشبخت باشه و موفق..

-----------------------------------

سه شنبه، 17 شهريور، 1383

سلام...امروز بعد از يه مدتی که شايد خيلی هم طولانی بود يه مطلبی پرندی نوشتم...ميدونم که خوب ننوشتم.ولی بازم خيلی خوشحالم که با لاخره نوشتم...ممنون ميشم بخونين!

روز ديگری شروع شده!  ابري, سياه, تاريک. امروز هم مثل روز های گذشته ،مثل هميشه،مثل هر روز، منتظرم! هميشه منتظرم.
از پشت ديوار های تاريک و بسته ی اتاقم چشم به راهت هستم.هنوز و تا هميشه چشم به راهت هستم.روی تنها صندلی اتاقم!در خلوت تمام لحظه هايم به يادت هستم...اما چه غميست غم من؟! در حاليکه می دانم نمی آيی و من پشت اين ديوار ها، پشت تاريکی ها، تا ابد، تا هميشه منتظرت خواهم بود.
چه شده که من اين چنين تنها مانده ام؟چه شد که تو مرا پشت تمام لحظه هايم تنها گذاشتی و رفتي..مرا پشت همه ی آرزو هايم دفن کردی!چه شده که روز های خوبمان به اين زودی سپری شد؟چه شده که همه ی لحظه های شادمان جز خاطراتمان شد؟! من و تو؟! اين همه فاصله؟!   از هستی تا نيستي؟!  از زندگی تا مرگ؟!  چه شد که نا گهان برای هميشه، تا ابد رفتی و ديدارمان ماند برای قيامت؟!!
من منتظرم! منتظر لحظه ای که بار ديگربتوانم ببينمت! منتظرم تا بار ديگر در کنارت، از عطر شامه نواز حضورت مست شوم! امروز منتظرم...پشت تمام اين ديوار های سنگی و تاريک! حالا که دستم بی قرار حضور دستهايت و نفس های بی مقصدم در آرزوی اختلاط دوباره با کلام و نفس هايت است...
گريه ام گرفته..اما کو چاره؟! و کو مرهمی که درمانی بر زخمهايم باشد جز تو؟! که تو هم نيستی! من منتظرم...چون هميشه..تا هميشه..تا ابد...

-----------------------------------

پست جالبيم نوشته بودم! اگه خدا خواست و عمريم واسمون بود از اين به بعد اگرم هيچ وقت آپ نکنم ۴ روز حتما آپ ميکنم!!
به ترتيب: ۱۹ خرداد:تولد خودم. ۲۸ شهريور:اولين قرارم با شيوا. ۲ مهر: اولين آشناييم با شيوا. ۲۳دی:تولد شيوا

راستی اگه نتونستم بهتون سر بزنم ببخشين منو...جبران ميکنم...موفق باشين دوستان و نا پست بعدی خدا نگه دار......


پيام هاي ديگران ()





» بهمن ٩٤
» آذر ٩٤
» تیر ٩٤
» خرداد ٩٤
» بهمن ٩۳
» دی ٩۳
» آبان ٩۳
» مهر ٩۳
» شهریور ٩۳
» امرداد ٩۳
» تیر ٩۳
» خرداد ٩۳
» اسفند ٩٢
» بهمن ٩٢
» آذر ٩٢
» مهر ٩٢
» شهریور ٩٢
» امرداد ٩٢
» تیر ٩٢
» خرداد ٩٢
» اردیبهشت ٩٢
» فروردین ٩٢
» اسفند ٩۱
» بهمن ٩۱
» دی ٩۱
» آبان ٩۱
» مهر ٩۱
» شهریور ٩۱
» امرداد ٩۱
» تیر ٩۱
» خرداد ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» فروردین ٩٠
» اسفند ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸
» تیر ۸۸
» خرداد ۸۸
» اردیبهشت ۸۸
» فروردین ۸۸
» اسفند ۸٧
» بهمن ۸٧
» دی ۸٧
» آذر ۸٧
» آبان ۸٧
» مهر ۸٧
» شهریور ۸٧
» اسفند ۸٦
» بهمن ۸٦
» آذر ۸٦
» آبان ۸٦
» شهریور ۸٦
» امرداد ۸٦
» تیر ۸٦
» اردیبهشت ۸٦
» فروردین ۸٦
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» دی ۸٥
» آذر ۸٥
» آبان ۸٥
» مهر ۸٥
» شهریور ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» خرداد ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» شهریور ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» خرداد ۸٤
» اردیبهشت ۸٤
» فروردین ۸٤
» اسفند ۸۳
» بهمن ۸۳
» آذر ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳
» تیر ۸۳
» خرداد ۸۳
» اردیبهشت ۸۳
» فروردین ۸۳
» اسفند ۸٢


فروشگاه اینترنتی گالش

دانلود آهنگ جدید