
|
از جمله فضایل بلاگ نویسی
برای چندمین بار در طی این سال ها به همه ی کسایی که اینجا رو می خونن توصیه اکید می کنم که بلاگ بنویسید و هر چند وقت یکبار آرشیو بلاگاتونو بخونید. حتما رستگار میشید! نقطه ای برای آغاز
بعد از تقریبا یک سال و نیم، از سر کارم اومدم بیرون. کلینیک تو این مدت رشد خوبی کرده بود. از یه مرکز به چند مرکز توسعه پیدا کرده بود و کارها هم بیشتر شده بود. اما برای درس خوندن باید قید همه چی رو زد. امیدوارم خدا کمک کنه تا این تصمیم و تصمیم چند ماه قبل برای نرفتن به بانک، بتونه زمینه ساز پیشرفت های بعدی بشه. به امید موفقیت برای همه. درس
ماسک: بله تا حدی طرحو اجرا کردم. اما باید تلاش بیشتری کنم واسه ایده هام. هنوز خیلی فاصله دارم تا تبدیل شدن به آدمی که بتونه طرح ها و ایده هاشو با دقت پیاده کنه. باغ هم از این قاعده مستثنی نیست. اما در کل کمک خواستی در خدمتم. ناشناس: ممنون که موندی و وبمو خوندی. در مورد قالب باهات موافقم. دوست دارم قالب این بلاگ، مثل قالب این بلاگم بشه! اما خب، حس و حالی می خواهد این تغییر دادن ها! در ضمن من برادر نیستم! برادر شدن نیاز به توانایی هایی داره که خدا نصیب هر کسی نمی کنه در این مملکت! این روزا باید تمرکزمو بیشتر کنم واسه درس خوندن. بعد از عید خوب شروع کرده بودم. اما وسطش یه مقدار در جا زدم. اما میبینیم که تا آخر خوب و با تمرکز پیش خواهیم رفت. خدایا شکرت. باغداری
ماسک تو پست قبلی از کاشت نهال و این چیزا گفت، یادم افتاد این همه کار امسال تو باغ کردمو اصلا یادم نبود که اینجا ازشون بنویسم. که نصف درختا رو قطع کردم و به جاشون نهال های جدید کاشتم. و کلی کاره دیگه. حالا چی شده می خوای ازم سوال بپرسی؟ زمین خریدی ایشالله؟ من طربم، طرب منم
خیلی روم فشاره. معترفم یه خورده کم آوردم و رفتارم تو بعضی مواقع از کنترلم خارج شد. نخواستم فرار کنم از این فشار. امیدوارم زودتر کارا ردیف شه که بعدش یه سری تصمیمات مهم بگیرم و فشار کارمو کم کنم. تمرکزم بره روی درس فقط. اما اتفاقات این مدت باید واسم درس بشه. باید خیلی قوی تر بشم. با این شخصیت نمی تونم آدم بزرگی بشم. باید خیلی خیلی بهتر بشم. خیلی قوی تر. خیلی صبور تر. خیلی مسلط تر به اعصابم. خدایا شکرت. خدایا بابت همه ی نعمتات شکرت. خدایا یکی از بزرگترین نعمتایی که به ما دادی همین توفیق شکر گزاری هستش. اینو ازمون نگیر. دوست دارم گریه کنم.... وداع از مسجد الحرام
اخرین نمازمو می خوام تو مسجد الحرام بخونم ایشالله. تو حیاط نشستم تا اذان ظهر جمعه بشه. از خدا خیلی ممنونم. نمی دونم بازم توفیق بشه بیا خونش یا نه، اما در هر حال شکرت خداااا. خیلی دوست دارم.خیلی. خدایا به ما یقین عطا بفرما. برای همه دوستان سعی کردم دعا کنم.امیدوارم لایق بوده باشم. شکرت خدا. از مکه، به ایران
ساعت 3 صبحه.تازه از مسجد الحرام اومدم و دارم با موبایل این سطور رو مینویسم و ارسال می کنم. حس فوق العاده ای رو خدا نصیبم کرد که فقط می تونم ارزو کنم این حسو نصیب همه کسایی که هنوز نتونستن بیان مکه بکنه. اینجا خدا رو دوباره دارم میشناسم. خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت. شکرت خدایی که شایسته ی شکر گزاری هستی. پی نوشت: یه ناشناس دو تا نظر تو بلاگم گذاشت که دوست دارم تو همین بلاگ و از خانه خدا جوابشو بدم. بله دوست من، خدا رو شکر سعیده سلامت هستش و انشاالله همیشه هم سالم باشه.ایشالله خدا هر کسی که به هر دلیلی مشکلی داره اگه صلاحشون هست، شفای عاجل عنایت بکنه. هر کار خدا حکمتی داره.اینو همه ی ما حفظیم.اما وقتی پای عمل که میرسه فراموشش می کنیم و جا میزنیم. کافیه از خدا بخوایم که توفیق بده بهمون تا بهش ایمان پیدا کنیم. وای که اگه ایمان داشته باشیم بهش، تحمل هر چیزی اسان میشه. دوست من، من همش از خدا می خوام که همه رو دوست داشته باشمو دیگرانم منو دوست داشته باشن.خوشحالم ازم بدت نمیاد.اینو از صمیم قلبم میگم. می خوام باهات دوست باشم. قبول می کنی؟؟ مکه
توفیقی شد و انشاالله چند ساعت دیگه پرواز دارم به سمت مکه. خیلی چیزا تغییر می کنه بعد از این سفر. خیلی چیزا. حتی آیندم شاید. امیدوارم به لطف خدا اتفاقات در جهت مثبت رخ بده. خدایا شکرت. نبار برایم، نبار، نبار، نبااااااااااار
می خواهم از لمس دستانت بنویسم ولی نمی توانم.میترسم!!!اشتباه نکن، ترسم از آتش نیست.چرا که خوب می دانم که لمس دستانت چنان آتشی در دلم می اندازد که آتش را هم می سوزانم.بهشت را هم که خیلی پیش فدای غمزه ی پنهانت کرده ام.ترسم از رفتن توست!!! تو برای منِ تشنه، تابلویی با موضوع آب هستی و چه روشن پیداست که هیچ بوسه و در هم پیچیدنی و هیچ تماس مهربانانه ی دستی چاره کار نیست، خوردن تابلو را می ماند بجای آب، و شاید همین است که دوست دارم ساعتها بنشینم و در خلسه ی گنگ چشمانت گم شوم. دوست داشتن تو دوست داشتن آب است و من تشنه ی آبم، عشق را یافته ام معشوق بهانه است. تو باید بمانی.بارها گفته ام که باید افسانه شوی. آنقدر خوبی که تمام معشوقهای نیامده را هم شرمنده کنی. و من خوب می دانم که با لمس کردنت می روی.... مخاطره ای بزرگ
من به شدت بوی بدی از آینده ی مملکت به مشامم میرسه. انتقادم نه به رهبری است و نه به امریکا. نه به دولت است و نه به مسئولین. انتقادم به مردم ایران است که چنان تحت تاثیر شبکه های ماهواره ای قرار گرفتند که از هرگونه تحریم و تهدید به جنگ و اتفاقات بد خوشحال می شوند. حیف که طبیعی است که تو این اوضاع گوش شنوایی وجود نخواهد داشت و همواره با مخالفت رو به رو خواهی شد. حیف که باید سکوت کرد. کلی شکرت خدایا
هر چند قرص خوردم، اما اگه سرما نخورم خدا بهم رحم کرده! با اینکه امشب هوا کلی سرد و بارونی بود، اما کلی پیاده روی کردمو مسخره بازی در آوردمو انرژی گرفتمو خدا رو شکر کردمو بازم شکرش می کنم ایشالله. کلی رفتم زیر ناودون و هلش دادم زیر ناودون! کلی خدا رو شکر کردمو و خواستم ازش چشم بد دور باشه. کلی خدایا شکرت. ببار برایم
شب بود
شب بود ماه پشت ابر بود اما عشق من و او چون ماه شب چهارده بود شب بود رودخانه آرام بود اما عشق من و او چون رودی خروشان بود ظلمتو نفسی
این روزها، روزهای خوبی هستند. شکر خدا. اما انسان باید در همه حال به فکر دیگران باشد. امیدوارم ما هم اینگونه باشیم. خداوندا! انشالله همه ی مردم همواره شاد و سربلند باشند. خداوند توفیقی عطا بفرما در سختی و شادی های زندگی شکر گزارت باشیم. خداوندا لحظه ای ما را به حال خودمان وا مگذار که در غیر این صورت از گنه کاران خواهیم بود. خداوندا! به نفسمون ظلم می کنیم. خودت ما را مورد رحمت قرار بده ای بخشاینده ی گناهان. مثبت اندیشی
باید یاد بگیریم و تمرین کنیم که همواره مثبت فکر کنیم. مثبت بیاندیشیم تا چیز های مثبتی را به سمت خودمان جذب کنیم. باید یاد بگیریم برای رسیدن به هر هدفی از خدا طلب کمک کنیم و بعدش قدم اول رو برداریم تا خدا کمکمون کنه. باید یاد بگیریم که همواره و در هر زمانی ذکر خدا بر لبانمان جاری باشد. دائم الذکر باشیم. یلدا 90
شب یلدا امسال خیلی خوب بود به فضل الهی. غروبش رفتیم دریا. لذت بخش بود. از خدای بزرگ درخواست دارم توفیقی عطا بفرماید که هر کاری می کنیم و هر تصمیمی میگیریم تنها در راه رضای اون باشه. توفیقی عطا کنه که همواره به یادش باشیم و سپاسگذار تمامی نعمت هاش باشیم. در هر شرایطی. خدایا شکرت. الحمدلله کما هو اهله
دهه اول و دوم محرم امسال هم تموم شد. محرمی دیگر که با آمدنش باز هم امام حسین و یارانش رو چندین و چند بار کشتیم تا اشکمون در بیاد. تنها به این دلیل که این اشک ها برای مولایمان، فردای قیامت به فریادمان برسد. آخر این چه عبادتی است؟ این چه عزاداری است که بعد از این همه سال، هیچ تغییری در رفتار و کردار ما ایجاد نمی کند؟ خدایا بابت همه ی اتفاقات محرم امسال، ابتدا از درگاهت طلب استغفار می کنم و بعد شکرگزاریتو می کنم. بابت تمام مسائلی که برایمان روشن کردی سپاسگذارت هستم. خدایا حالی به ما عطا بفرما تا آنجور که شایسته ی توست، عبادتت کنیم. الحمدلله کما هو اهله ...
گاگا - بابا گاگا - آجا - آبدا - آماا - آنا - گفتان - عمه ژویی - آقا نعیم - آقا خوب - آقا بد بیدی من - کی بود - چی گفت - گرگ لفور - می خوام دلم با رفتنت تنگه...
خدایا ! توفیق بده خودمونو بسپریم به دست تو و راضی باشیم به رضات. تو بدترین شرایط و بدترین موقع ها و تو بهترین شرایط و بهترین موقع ها. به یادت باشیم و شکرت کنیم. قسمت شد هفته پیش رفتم مشهد. برای بار سوم. چه قدر زود حاجتمو داد. ازش دفعه اول(پارسال) خواسته بودم تا سه بار قسمتم نشه بیام مشهد چیزی ازت نمی خوام! 1 این سری که رفتم، کلی کلنجار رفتم با خودم که بالاخره زشته اگه چیزی نخوام. بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن، وقتی رفتم خواستمو بگم، دیدم یه پدری بچه ی کوچیکشو که رو ویلچر بود آورده و رو به روی ضریح دارن دعا می کنن. شرمم اومد از خودم و استغفار کردم. من چه طوری میتونم چیزی بخوام وقتی این همه آدم هستند که این همه مشکلات بد و ناجور دارن؟؟ نیاز به خواستن نیست. اونا انقدر بزرگن که نخواسته و نگفته حاجتتو میدن. 1- از اما رضا و اباعبدالله دو ماه قبل چیزی خواستم که خیلی انتظار زیادی بود. اما بهشون اعتماد داشتم. و مهمتر به خود خدا. با تمام وجودم ایمان داشته و دارم که حاجتمو میدن. بذارید وقتی کاملا خبر اون موضوع رو گرفتم و حاجتمو کامل گرفتم، میگم که بدونیم وقتی ایمان داشته باشی، معجزه ی به این بزرگی هم میشه. خیلی ساکت و آروم، بدون اینکه کسی بفهمه، کاری به این بزرگی می کنن. همه چیز دست خداست. خدایی که زندگی میبخشد یکبار، باز هم میتونه زندگی ببخشه. خدایی که مریضی میاره، اگه بخواد و صلاح باشه میتونه مریضی رو از بین هم ببره. فقط باید بهش اعتماد کنیم. فقط همین.... سلام ای بغض تو سینه.... سلام شب های دل کندن.... تو که نباشی دلگیرم...
بابا مامان امروز صبح رفتن مکه. حج تمتع. خدا رو شکر. خدا قسمت هر کسی آرزوشو داره بکنه. صبح وقتی رسوندمشون و تنها برگشتم خونه اشکم سرازیر شد! اصلا دوری یا خدایی نکرده از دست دادن پدر و مادرم واسم قابل تحمل نیست. خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه. اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردات عشق من... حس تازه
هوا کم کم باران می بارد. کم کم که نه! هوا نم نم باران می بارد! روزا همش دانشگاه و خوشحالم بابت این موضوع. امیدوارم خدا به همه کمک کنه، به منم همین طور. درگیر یه حس تازه هستم. یه حس نو و قشنگ... این همه تنها شدن...
روزا دانشگام. روزایی هم که دانشگاه نداشته باشم و سعیده تهران بستری باشه، میرم پیش اون. برنامه دارم کم کم کارو بذارم کنار و بیشتر وقت بذارم رو درس. هیچ جوری نمی تونم خودمو بذارم جای سعیده. خیلی سخته. خیلی سخت. اون از وضع پدرش و اینم از خودش. طفلک مادرشم کلی این وسط داره زحمت میکشه با این همه غمی که داره. اما با این حال واقعا تحسینش می کنم. که با این شرایط انقدر قوی و استوار داره با قضیه کنار میاد. و من کوچکترین شکی در رحمت خدا ندارم... یا مولا
اصلا روزای خوبی نیست. اما مطمئنم میتونیم با توکل به خدا و امیدواری و تلاش و پر امید بودن، از این روزایی که همش ناراحتی هست و همش نا امیدی، سرافراز بیرون بیایم. مطمئنم. یعنی یاد گرفتم که همیشه مطمئن باشم و هیچ وقت ناامید نباشم. الانم واقعا و از ته قلبم امیدوارم و هر تلاشی هم که بتونم می کنم. یا حسین! هیچ وقت نا امیدم نکردی. این دفعه از همه چیزم گذشتم که نا امیدم نکنی. نذار ناامید شم. نذار مولای من. انار...
پارسال منو سعیده باهم رفتیم واسه پدرس از ساری آب انار خریدیم که بخوره و حالش بهتر بشه، امسال من تنها باید از باغ انار بچینمو ببرم واسه سعیده که حالش بهتر بشه اصلا قابل باور و تصور نیست واسم هنوز. :((((
امروز تولد سعیده بود. اما خودش تو بیمارستان بود :(( فکر می کردم یه عمل سادست. خودشم تا الان همین فکرو می کنه. اما خواهرش داغونم کرد.. سعیده ی من سرطان داره اول پدرش، حالا هم سعیده. من اصلا باورم نمیشه. خدایااااااااا یا امام حسین. خدایا به جوونیش رحم کن. خدایاا خودش بفهمه چی میشه؟؟ باهاش الان حرف زدم میگه بابا زنگ زده بهم کلی گریه کرده. طاقت نداره منو رو تخت بیمارستان ببینه. چی بگم بهش؟ :(( میگم لوست می کنن حسابیا میگه این روزا مثل کابوس میمونه. کاش زودتر تموم شه :(( میگم تموم میشه عزیزم، تموم میشه ایشالله و خوب میشی :(( یا امام حسین. تو زندگیم هر چی ازت خواستم براورده شد. یا مولا. میدونی چه قدر دلسوختتم. یا سرورم. اگه صلاح هست، اگه راه داره که تقدیرش عوض شه، یا مولای من. التماست می کنم از خدای بزرگ بخواه که به جوونیش رحم کنه و مریضیش برطرف شه. یا امام حسین :(((( خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو
فراموش کردم اینجا خبر ازدواج شیوا رو بنویسم. بالاخره باید پرونده ی کسی که قسمتی از این وبلاگ به اون اختصاص داده شده بود تکمیل میشد و به سرانجام میرسید که رسید! با احترام و آرزوی خوشبختی واسش. خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو، برو با هر کی که دلت می خواد رو به رو شو... شب بود، ماه پشت ابر بود..!
ساعت نزدیک 3 صبح هستش که دارم این مطلبو مینویسم، در صورتی که قرار بود ساعت 12 بخوابم! تا دلتون بخواد فکرای جورواجور به ذهنم خطور می کنه امشب. هفته پیش با محسن رفتم تهران که واسه ارشد ثبت نام کنه. فرداش ساعت 9 شب برگشتم خونه، نرسیده با صفا و احمد ( دوستای دبیرستان ) رفتیم جنگل و دو روز موندیم! حال داد. خدایا شکرت. یه سری اهداف مهم واسه ارشد دارم. یه سری اهداف مهم دیگم دارم که دارم تمام این موارد رو موازی باهم پیش میبرم. تا ببینم کدوم رو میتونم تو موقعیتی خاص انتخاب کنم. اصولا هر چی فکر می کنم میبینم خیلی وقت دارم و میتونم بهتر از این وقتا استفاده کنم. به همین دلیل و برای اینکه حرکتی کرده باشم، تصمیم به ترک قلیون گرفتم! امیدوارم خدا کمکم کنه. البته نه اینکه جو گیر شم بگم دیگه نمیکشم. مدت زیادی میشه که هر شب یا هر چند شب کلی وقت واسه قلیون میذاریم، صبح فرداشم کلی از کارام عقب میمونم. دیدم حیفه این همه وقت هستش. قلیونو میذارم واسه وقتای تفریح یا هر چند هفته یکبار. البته بعد از همت خودم،به لطف پروردگار. خدایا به هممون کمک کن که همواره به یادت باشیم و برای تو قدم برداریم. مغرور نشیم و همواره سپاسگزارت باشیم. دعا
ولش کنید! امشبم از اون وقتایی که هی مینویسیم و هی پاک می کنم. فقط برام دعا کنید. برام دعا کنید انسان بشم. آدم بشم. همین. منم براتون دعا می کنم اگه قابل بودم. آبتنی
امروز بابا شلنگی که واسه آب دادن به درختای باغ ازش استفاده می کنیمو آورد تو حیاط پشتی و وصلش کرد به چاه آب. سر شلنگم از لوله ی ناودون که 3 متری ارتفاع داشت آویزن کرد و موتور چاهو روشن کرد! آب یخ با تمام شدت از شلنگ آویزن شده عین دوش حموم میریخت پایین! من و بابا و پسر عمم نامردی نکردیم و لخت شدیم و حسابی زیرش آب تنی کردیم!! هر چند نمیشد بیشتر از چند ثانیه زیر اون آب یخ موند، اما با این حال خیلی کیف داد. البته دم غروب آثار سرماخوردگی در من هویدا شد که سریعا یه قرص زدم تو رگ تا پیشگیری کرده باشم مثلا ! دیگه دیره، دارم میرم
نمیفهمم حکمت کارای خدا رو. واقعا درکشون نمی کنم. دیگه هیچ وقت به کسایی که از دست خدا شاکی هستن و علت مشکلاتی که واسشون پیش میادو نمیفهمن نمیگم خواست خدا بود. نمیگم صبر کن، درست میشه. نمی گم حتما خیری توش بود. نمیگم بازم تلاش کن. نمیگم. میدونید چرا؟ چون خودمم نمیتونم درک کنم خیلی از کارای خدا رو. چرا یه یکی دیگه دروغ بگم؟ که مثلا آرومش کنم؟ و من نمیدونم که آیا حکمت کارای خدا رو نمیفهمم، یا هر چیزی تا الان از خدا و خواسته هاش بهمون گفتن و تو مغزمون کردن، اشتباه و دروغ بوده. من همیشه سعی کردم تا حدی پیش فرض ها رو از ذهنم بیرون کنم و خودم درک کنم و تعقل. اما واقعا ترسناکه که شک کنی که تمام دانسته هات اشتباه و دروغ بوده و باید همه چیو از نو کشف کنی. خدایا ! خودت میدونی چه قدر سخته خوب بودن و سخت تر از اون خوب موندن ( کپی رایتش یادم نیست مال کدوم بزرگیه! ) اما خدایا با تمام وجودم ازت می خوام تو راه حق قرارمون بدی و در این راه نگهمون داری. راه حقی که خودت میپسندی، نه جامعه و نه این اسلامی که این دوره هست. خدایا ! بهمون توفیق بده همیشه از خودت بخوایم. جلوی تو خم و راست بشیم و نه جلوی بنده هات. همیشه راضی به رضات باشیم. مخصوصا تو سختی ها. مخصوصا تو مشکلات. خدایااااااا خدایا ! من خیلی حقیرم. خدایا من هیچی نیستم. آدمم کن. توفیق بده قدر داشته هامو بدونم. خدایا توفیق بده از داشته هام به دیگران هم انفاق کنم. خدایاا :((( یا امام حسین (ع) :(((( :((( یا حسین. یا ابا عبدالله :((( الان وقتشه دستتو بدی دست من!
توی چشم من نگاه کن و ببین / تویی بهترین دلیل عاشقی مامان اینا همراه با اشی و جونی ( ارشک و اشکان ) تهرانن. منو بابا فقط خونه هستیم. قرار بود امروز صبح آخرین جلسه کلاسمو برم و بعدشم برم تهران. که متاسفانه صبح خواب موندم و کلاس نرفتم و در نتیجه گفتم تهرانم نرم دیگه! صبح نشستم درس خوندم. بعدش گفتم یک زنگی به سعیده بزنم. گوشی رو آیفون بود که دیدم جواب نمیده و حیفه از زنگ پیشوازش استفاده نکنم و شروع کردم به تکان دادن بدن! زنگ اول تموم شد و بار دومی که زنگ زدم و همچنان در حال تکان دادن بدن بودن بابام از راه رسید ! از اونجایی که باهاش قهر هستم و حرف نمیزنم دقیقا نمیدونم چی فکر کرد در مورد پسرش، اما احتمالا کلا نا امید شد ازم! البته واسه اینکه ضایع نشم، دوباره زنگ زدم بهش و گذاشتم رو آیفون که پدرم متوجه شه زنگ تلفن بود که از شانس بد، آهنگ پیشواز شروع نشده سعیده جواب داد و حالا بابامم کنارم ایستاده بود! یعنی می خواستم تلفنو تو سر خودمو سعیده خورد کنم! با تو آرامشو احساس می کنم / تازه میشم هر نفس دنیای من بهترین لحظه ی دنیاست وقتی که / عطر تو میپیچه تو رویای من |
» اردیبهشت ٩۱ |