
|
شب بود
شب بود ماه پشت ابر بود اما عشق من و او چون ماه شب چهارده بود شب بود رودخانه آرام بود اما عشق من و او چون رودی خروشان بود ظلمتو نفسی
این روزها، روزهای خوبی هستند. شکر خدا. اما انسان باید در همه حال به فکر دیگران باشد. امیدوارم ما هم اینگونه باشیم. خداوندا! انشالله همه ی مردم همواره شاد و سربلند باشند. خداوند توفیقی عطا بفرما در سختی و شادی های زندگی شکر گزارت باشیم. خداوندا لحظه ای ما را به حال خودمان وا مگذار که در غیر این صورت از گنه کاران خواهیم بود. خداوندا! به نفسمون ظلم می کنیم. خودت ما را مورد رحمت قرار بده ای بخشاینده ی گناهان. مثبت اندیشی
باید یاد بگیریم و تمرین کنیم که همواره مثبت فکر کنیم. مثبت بیاندیشیم تا چیز های مثبتی را به سمت خودمان جذب کنیم. باید یاد بگیریم برای رسیدن به هر هدفی از خدا طلب کمک کنیم و بعدش قدم اول رو برداریم تا خدا کمکمون کنه. باید یاد بگیریم که همواره و در هر زمانی ذکر خدا بر لبانمان جاری باشد. دائم الذکر باشیم. یلدا 90
شب یلدا امسال خیلی خوب بود به فضل الهی. غروبش رفتیم دریا. لذت بخش بود. از خدای بزرگ درخواست دارم توفیقی عطا بفرماید که هر کاری می کنیم و هر تصمیمی میگیریم تنها در راه رضای اون باشه. توفیقی عطا کنه که همواره به یادش باشیم و سپاسگذار تمامی نعمت هاش باشیم. در هر شرایطی. خدایا شکرت. الحمدلله کما هو اهله
دهه اول و دوم محرم امسال هم تموم شد. محرمی دیگر که با آمدنش باز هم امام حسین و یارانش رو چندین و چند بار کشتیم تا اشکمون در بیاد. تنها به این دلیل که این اشک ها برای مولایمان، فردای قیامت به فریادمان برسد. آخر این چه عبادتی است؟ این چه عزاداری است که بعد از این همه سال، هیچ تغییری در رفتار و کردار ما ایجاد نمی کند؟ خدایا بابت همه ی اتفاقات محرم امسال، ابتدا از درگاهت طلب استغفار می کنم و بعد شکرگزاریتو می کنم. بابت تمام مسائلی که برایمان روشن کردی سپاسگذارت هستم. خدایا حالی به ما عطا بفرما تا آنجور که شایسته ی توست، عبادتت کنیم. الحمدلله کما هو اهله ...
گاگا - بابا گاگا - آجا - آبدا - آماا - آنا - گفتان - عمه ژویی - آقا نعیم - آقا خوب - آقا بد بیدی من - کی بود - چی گفت - گرگ لفور - می خوام دلم با رفتنت تنگه...
خدایا ! توفیق بده خودمونو بسپریم به دست تو و راضی باشیم به رضات. تو بدترین شرایط و بدترین موقع ها و تو بهترین شرایط و بهترین موقع ها. به یادت باشیم و شکرت کنیم. قسمت شد هفته پیش رفتم مشهد. برای بار سوم. چه قدر زود حاجتمو داد. ازش دفعه اول(پارسال) خواسته بودم تا سه بار قسمتم نشه بیام مشهد چیزی ازت نمی خوام! 1 این سری که رفتم، کلی کلنجار رفتم با خودم که بالاخره زشته اگه چیزی نخوام. بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن، وقتی رفتم خواستمو بگم، دیدم یه پدری بچه ی کوچیکشو که رو ویلچر بود آورده و رو به روی ضریح دارن دعا می کنن. شرمم اومد از خودم و استغفار کردم. من چه طوری میتونم چیزی بخوام وقتی این همه آدم هستند که این همه مشکلات بد و ناجور دارن؟؟ نیاز به خواستن نیست. اونا انقدر بزرگن که نخواسته و نگفته حاجتتو میدن. 1- از اما رضا و اباعبدالله دو ماه قبل چیزی خواستم که خیلی انتظار زیادی بود. اما بهشون اعتماد داشتم. و مهمتر به خود خدا. با تمام وجودم ایمان داشته و دارم که حاجتمو میدن. بذارید وقتی کاملا خبر اون موضوع رو گرفتم و حاجتمو کامل گرفتم، میگم که بدونیم وقتی ایمان داشته باشی، معجزه ی به این بزرگی هم میشه. خیلی ساکت و آروم، بدون اینکه کسی بفهمه، کاری به این بزرگی می کنن. همه چیز دست خداست. خدایی که زندگی میبخشد یکبار، باز هم میتونه زندگی ببخشه. خدایی که مریضی میاره، اگه بخواد و صلاح باشه میتونه مریضی رو از بین هم ببره. فقط باید بهش اعتماد کنیم. فقط همین.... سلام ای بغض تو سینه.... سلام شب های دل کندن.... تو که نباشی دلگیرم...
بابا مامان امروز صبح رفتن مکه. حج تمتع. خدا رو شکر. خدا قسمت هر کسی آرزوشو داره بکنه. صبح وقتی رسوندمشون و تنها برگشتم خونه اشکم سرازیر شد! اصلا دوری یا خدایی نکرده از دست دادن پدر و مادرم واسم قابل تحمل نیست. خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه. اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردات عشق من... حس تازه
هوا کم کم باران می بارد. کم کم که نه! هوا نم نم باران می بارد! روزا همش دانشگاه و خوشحالم بابت این موضوع. امیدوارم خدا به همه کمک کنه، به منم همین طور. درگیر یه حس تازه هستم. یه حس نو و قشنگ... این همه تنها شدن...
روزا دانشگام. روزایی هم که دانشگاه نداشته باشم و سعیده تهران بستری باشه، میرم پیش اون. برنامه دارم کم کم کارو بذارم کنار و بیشتر وقت بذارم رو درس. هیچ جوری نمی تونم خودمو بذارم جای سعیده. خیلی سخته. خیلی سخت. اون از وضع پدرش و اینم از خودش. طفلک مادرشم کلی این وسط داره زحمت میکشه با این همه غمی که داره. اما با این حال واقعا تحسینش می کنم. که با این شرایط انقدر قوی و استوار داره با قضیه کنار میاد. و من کوچکترین شکی در رحمت خدا ندارم... یا مولا
اصلا روزای خوبی نیست. اما مطمئنم میتونیم با توکل به خدا و امیدواری و تلاش و پر امید بودن، از این روزایی که همش ناراحتی هست و همش نا امیدی، سرافراز بیرون بیایم. مطمئنم. یعنی یاد گرفتم که همیشه مطمئن باشم و هیچ وقت ناامید نباشم. الانم واقعا و از ته قلبم امیدوارم و هر تلاشی هم که بتونم می کنم. یا حسین! هیچ وقت نا امیدم نکردی. این دفعه از همه چیزم گذشتم که نا امیدم نکنی. نذار ناامید شم. نذار مولای من. انار...
پارسال منو سعیده باهم رفتیم واسه پدرس از ساری آب انار خریدیم که بخوره و حالش بهتر بشه، امسال من تنها باید از باغ انار بچینمو ببرم واسه سعیده که حالش بهتر بشه اصلا قابل باور و تصور نیست واسم هنوز. :((((
امروز تولد سعیده بود. اما خودش تو بیمارستان بود :(( فکر می کردم یه عمل سادست. خودشم تا الان همین فکرو می کنه. اما خواهرش داغونم کرد.. سعیده ی من سرطان داره اول پدرش، حالا هم سعیده. من اصلا باورم نمیشه. خدایااااااااا یا امام حسین. خدایا به جوونیش رحم کن. خدایاا خودش بفهمه چی میشه؟؟ باهاش الان حرف زدم میگه بابا زنگ زده بهم کلی گریه کرده. طاقت نداره منو رو تخت بیمارستان ببینه. چی بگم بهش؟ :(( میگم لوست می کنن حسابیا میگه این روزا مثل کابوس میمونه. کاش زودتر تموم شه :(( میگم تموم میشه عزیزم، تموم میشه ایشالله و خوب میشی :(( یا امام حسین. تو زندگیم هر چی ازت خواستم براورده شد. یا مولا. میدونی چه قدر دلسوختتم. یا سرورم. اگه صلاح هست، اگه راه داره که تقدیرش عوض شه، یا مولای من. التماست می کنم از خدای بزرگ بخواه که به جوونیش رحم کنه و مریضیش برطرف شه. یا امام حسین :(((( خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو
فراموش کردم اینجا خبر ازدواج شیوا رو بنویسم. بالاخره باید پرونده ی کسی که قسمتی از این وبلاگ به اون اختصاص داده شده بود تکمیل میشد و به سرانجام میرسید که رسید! با احترام و آرزوی خوشبختی واسش. خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو، برو با هر کی که دلت می خواد رو به رو شو... شب بود، ماه پشت ابر بود..!
ساعت نزدیک 3 صبح هستش که دارم این مطلبو مینویسم، در صورتی که قرار بود ساعت 12 بخوابم! تا دلتون بخواد فکرای جورواجور به ذهنم خطور می کنه امشب. هفته پیش با محسن رفتم تهران که واسه ارشد ثبت نام کنه. فرداش ساعت 9 شب برگشتم خونه، نرسیده با صفا و احمد ( دوستای دبیرستان ) رفتیم جنگل و دو روز موندیم! حال داد. خدایا شکرت. یه سری اهداف مهم واسه ارشد دارم. یه سری اهداف مهم دیگم دارم که دارم تمام این موارد رو موازی باهم پیش میبرم. تا ببینم کدوم رو میتونم تو موقعیتی خاص انتخاب کنم. اصولا هر چی فکر می کنم میبینم خیلی وقت دارم و میتونم بهتر از این وقتا استفاده کنم. به همین دلیل و برای اینکه حرکتی کرده باشم، تصمیم به ترک قلیون گرفتم! امیدوارم خدا کمکم کنه. البته نه اینکه جو گیر شم بگم دیگه نمیکشم. مدت زیادی میشه که هر شب یا هر چند شب کلی وقت واسه قلیون میذاریم، صبح فرداشم کلی از کارام عقب میمونم. دیدم حیفه این همه وقت هستش. قلیونو میذارم واسه وقتای تفریح یا هر چند هفته یکبار. البته بعد از همت خودم،به لطف پروردگار. خدایا به هممون کمک کن که همواره به یادت باشیم و برای تو قدم برداریم. مغرور نشیم و همواره سپاسگزارت باشیم. دعا
ولش کنید! امشبم از اون وقتایی که هی مینویسیم و هی پاک می کنم. فقط برام دعا کنید. برام دعا کنید انسان بشم. آدم بشم. همین. منم براتون دعا می کنم اگه قابل بودم. آبتنی
امروز بابا شلنگی که واسه آب دادن به درختای باغ ازش استفاده می کنیمو آورد تو حیاط پشتی و وصلش کرد به چاه آب. سر شلنگم از لوله ی ناودون که 3 متری ارتفاع داشت آویزن کرد و موتور چاهو روشن کرد! آب یخ با تمام شدت از شلنگ آویزن شده عین دوش حموم میریخت پایین! من و بابا و پسر عمم نامردی نکردیم و لخت شدیم و حسابی زیرش آب تنی کردیم!! هر چند نمیشد بیشتر از چند ثانیه زیر اون آب یخ موند، اما با این حال خیلی کیف داد. البته دم غروب آثار سرماخوردگی در من هویدا شد که سریعا یه قرص زدم تو رگ تا پیشگیری کرده باشم مثلا ! دیگه دیره، دارم میرم
نمیفهمم حکمت کارای خدا رو. واقعا درکشون نمی کنم. دیگه هیچ وقت به کسایی که از دست خدا شاکی هستن و علت مشکلاتی که واسشون پیش میادو نمیفهمن نمیگم خواست خدا بود. نمیگم صبر کن، درست میشه. نمی گم حتما خیری توش بود. نمیگم بازم تلاش کن. نمیگم. میدونید چرا؟ چون خودمم نمیتونم درک کنم خیلی از کارای خدا رو. چرا یه یکی دیگه دروغ بگم؟ که مثلا آرومش کنم؟ و من نمیدونم که آیا حکمت کارای خدا رو نمیفهمم، یا هر چیزی تا الان از خدا و خواسته هاش بهمون گفتن و تو مغزمون کردن، اشتباه و دروغ بوده. من همیشه سعی کردم تا حدی پیش فرض ها رو از ذهنم بیرون کنم و خودم درک کنم و تعقل. اما واقعا ترسناکه که شک کنی که تمام دانسته هات اشتباه و دروغ بوده و باید همه چیو از نو کشف کنی. خدایا ! خودت میدونی چه قدر سخته خوب بودن و سخت تر از اون خوب موندن ( کپی رایتش یادم نیست مال کدوم بزرگیه! ) اما خدایا با تمام وجودم ازت می خوام تو راه حق قرارمون بدی و در این راه نگهمون داری. راه حقی که خودت میپسندی، نه جامعه و نه این اسلامی که این دوره هست. خدایا ! بهمون توفیق بده همیشه از خودت بخوایم. جلوی تو خم و راست بشیم و نه جلوی بنده هات. همیشه راضی به رضات باشیم. مخصوصا تو سختی ها. مخصوصا تو مشکلات. خدایااااااا خدایا ! من خیلی حقیرم. خدایا من هیچی نیستم. آدمم کن. توفیق بده قدر داشته هامو بدونم. خدایا توفیق بده از داشته هام به دیگران هم انفاق کنم. خدایاا :((( یا امام حسین (ع) :(((( :((( یا حسین. یا ابا عبدالله :((( الان وقتشه دستتو بدی دست من!
توی چشم من نگاه کن و ببین / تویی بهترین دلیل عاشقی مامان اینا همراه با اشی و جونی ( ارشک و اشکان ) تهرانن. منو بابا فقط خونه هستیم. قرار بود امروز صبح آخرین جلسه کلاسمو برم و بعدشم برم تهران. که متاسفانه صبح خواب موندم و کلاس نرفتم و در نتیجه گفتم تهرانم نرم دیگه! صبح نشستم درس خوندم. بعدش گفتم یک زنگی به سعیده بزنم. گوشی رو آیفون بود که دیدم جواب نمیده و حیفه از زنگ پیشوازش استفاده نکنم و شروع کردم به تکان دادن بدن! زنگ اول تموم شد و بار دومی که زنگ زدم و همچنان در حال تکان دادن بدن بودن بابام از راه رسید ! از اونجایی که باهاش قهر هستم و حرف نمیزنم دقیقا نمیدونم چی فکر کرد در مورد پسرش، اما احتمالا کلا نا امید شد ازم! البته واسه اینکه ضایع نشم، دوباره زنگ زدم بهش و گذاشتم رو آیفون که پدرم متوجه شه زنگ تلفن بود که از شانس بد، آهنگ پیشواز شروع نشده سعیده جواب داد و حالا بابامم کنارم ایستاده بود! یعنی می خواستم تلفنو تو سر خودمو سعیده خورد کنم! با تو آرامشو احساس می کنم / تازه میشم هر نفس دنیای من بهترین لحظه ی دنیاست وقتی که / عطر تو میپیچه تو رویای من همچنان روزی روزگاری!
دیروز واسه کاری ساعت 9 صبح قرار بود برم ساری. اما چون ساعت 7.30 صبح کلاس داشتم دانشگاه، گفتم اول برم دانشگاه بعد از اونجا برم ساری. حساب کتاب کردم دیدم همین 4 هزار تومانی که دارم کفایت می کنه واسه تردد بین نقاط ذکر شده! حالا دیگه فکر نکردم شاید مشکلی بخواد پیش بیاد. رفتم دانشگاه و بعدشم رفتم ساری و اونجایی که کار داشتم. کارم که انجام شد دیدم بهم میگن 3 هزار تومان هزینه ثبت نام باید بدی و یه سفته 500 تومنی هم بدی که قیمتش 2 هزار تومان بود! حالا من کلا 2 هزار تومان پول همرام بود. تازه باید قائمشهرم بر میگشتم ! خلاصه با بی آبرویی تمام زنگ زدم به پدرمو گفتم پاشو بیا اینجا که کارم گیره! به نظرم جزای منی که روزی چند بار دربست میگیرم همین باید باشه که به خودم بیام و انقدر ولخرجی نکنم. امروز صبح هوا بارونی بود و منم کلاس داشتم اما پیچوندمش! از یه طرف دوست داشتم زیر بارون برم کلاس، از طرف دیگه دوست داشتم تو این هوای خنک بگیرم بخوابم که قدرت مورد دوم بیشتر از مورد اول بود ظاهرا ! همصدا تر از همیشه!
می دونید امشب و کلا این روزا شاید جز روزایی باشه که اعصابم از زندگی کلا به هم ریخته و حوصله ی هیچ کسی رو ندارم و فقط دوست دارم با صدای بلند موزیک گوش کنم و کلا احساس ناخوشایندی دارم! اما اگه امروز و این روزا کلا جز روزایی باشه که در بالا توصیفشو کردم، خیلی خوشحالم که این حس نا امیدی و بی انگیزگی نسبت به قبل ها خیلی خیلی کمتر شده. اگه این روزا جز اون روزا باشه، تنها با صدای بلند موزیک گوش کردنش مونده و یه حس کم و بیش ناخوشایندی که اونم زیاد نیست! خوشحالم که سال ها تو وبلاگم اون روزای ناخوشایند نوشتم و الان میفهمم که تونستم یه سری تغییرات دیگه هم بدم تو زندگیم. اساسا همواره باید به فکر تغییر بود! باید این فکر تو ذهنمون نهادینه بشه. همه ی ماها یه سری رفتار های خوب و بد داریم. رفتار های خوب که از بچگی تو وجودمون شکل گرفت، هر چند خیلی خوبه اما مایه ی مباهات نیست. چیزی که مایه ی مباهات است اینه که اخلاق های بدمونو تبدیل به اخلاق نیکویی کنیم. تلاشی که برای این تغییر انجام میشه قابل ستایش هست. اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن! ویرایش بعد از ارسال!: بعد از ارسال دیدم تو پست قبلی از امتحان حرف زدم! عارضم خدمتتون که این ترم به لطف خدا همه ی 20 واحد من جمله ریاضی 1 رو تونستم پاس کنم!! حقیقتا پاس کردن ریاضی 1 کاری بس عظیم بود که با کمک خدا، دعای خیر تمامی دوستان و دشمنانم و البته کمی تلاش خودم انجام شد! با تو آرامشو احساس می کنم
ریاضی یک رو هم دادیم و امتحانات تموم شد! صحبت خاصی نیست! تنها امیدوارم بتونم درسا رو این ترم پاس کنم. مخصوصا این آخری رو ! معجزه
فردا امتحان ریاضی 1 دارم. بعد 6 ترم + 2 ترم من هنوز نتونستم ریاضی 1 رو پاس کنم! نمی دونم چرا! اما لااقل میدونم بالاخره پایه ی ریاضیم کمی بهبود پیدا کرده و خدا رو شاکرم. واسه فردا دیگه واقعا خسته شدم از درس خوندن تو این مدت. اونجوری که باید نخوندم ریاضی رو این ترم. دو ترم قبل که کشته بودم خودمو از خوندن، شدم 9 ! این ترم ببینم چی میشه. دعا کنین جان مادرتون! شب شده و صدای موزیک رو بردم بالا و محمد اصفهانی گوش میدم. با تو خوشبختی دیگه یه قصه نیست، یه حقیقیته مثل یه معجزست واژه به واژه
منو بی واژه صدا کن هم صدا تر از همیشه من و دریا، من و بارون
این چند روز هم بگذره و از دست امتحانات راحت شیم هممون انشالله! باید روی تقویت "تعهد" برای انجام کارها رو خودم کار کنم. دوست دارم همیشه هر کاری رو به بهترین شکل ممکنش انجام بدم. به لطف خدا. دیده بگشا
با این همه رفتار های نادرست من چه کنم آخه. هر جا رو درست می کنی، صد جای دیگه کشف میشه که مشکل داره ! نمیدونم این طبیعی هستش یا نه ! "روابط عمومی ضعیف" و "بی ارادگی مفرط" ! دو مورد بسیار مهم هستن که فعلا به ذهنم میرسه. کلا تو این دو مورد اوت تشریف دارم! خدایا کمک کن. مثل همیشه. مچکرم خدایا طعم خوب معافیت
امروز صبح پستچی خوب محل ما که همیشه کلی چیز میز واسم میاره، یه کارت کوچولوی خوشگل آورد که دو سال از زندگیمو مدیونش خواهم بود. کارت معافیت از خدمت نسخه ی الکترونیکی !
دو راهی سرنوشت؛ شاید
امروز آخرین روز دانشگاه تو این سال تحصیلی بود. تا غروب به خاطر کارای "رهی" تو دانشگاه موندم. یه سری از بچه ها روز آخری بود که میومدن دانشگاه. روز خوبی بود. حس می کنم باز به یک دوراهی برای انتخاب رسیدم. از اون دوراهی هایی که بدجور تو زندگیت تاثیر میذارن. کاش میشد تصمیم درستو بگیرم. با چند تا از بچه های دانشگاه امروز در مورد شبکه و این مسائل صحبت کردم. صحبت های خوبی بود. حالا ببینم نتیجه چی میشه. همه میگن که تو رفتی، همه میگن که تو نیستی، همه میگن که دوباره، دل تنگمو شکستی، دروغه.... بر من نظری کن
نیاز به یه بازنگری اساسی تو یه بخش هایی از زندگیم دارم. خیلی سخته. خیلی سخت. امیدوارم بتونم همت کنم و تو این راه استواری به خرج بدم. مطمئنا خودم حرکتی کنم، خدا کمک می کنه. همیشه دوست دارم به یه جایی برسم که تو هر شرایط و موقعیتی که بودم، بتونم بیخیال تمام اون موقعیت ها بشم و از صفر شروع کنم. امیدوارم بتونم اینجوری بشم. خیلی عالی هست آدم بتونه چندین و چند بار به میل خودش تو مسیر های تازه ای از صفر شروع کنه و پیشرفت کنه. توکل بر خدا. فعلا نیاز به پول دارم و باید کمی تلاشمو به این سمت معطوف کنم. سال قبل این موقع هدفم این بود که کمی به واحد های دانشگاه سر و سامون بدم. که به امید خدا تا حدی تونستم و اگه این ترم هم همت کنم، تا حد زیادی اوضاع مناسب میشه. و البته باید ادامه بدم تا زودتر تموم بشه. برای تابستون باید لینوکس و برنامه نویسیمو قوی کنم. همچنین تقویت کنم زبانمو. الانم که دارم به سایت نتورک پروف میرسم. خدا کنه بتونیم یه ساز و کاری تعریف کنیم واسه سایت که بدون ما هم بتونه پیشرفت کنه و نیاز نباشه همش بالا سرش باشم. هاردم چند روز پیش با تمام اطلاعات توش منفجر شد و آتیش گرفت و سوخت! دقیقا منفجر شد و آتیش گرفت. اغراق نکردم اصلا. شمعی گریانم من، اشکی لرزانم من، آهی سوزانم من؛ چه دیدی / که از من رمیدی محکمتر بزن
خدایا ببخش ما رو به خاطر خنده های زیاد. من به فکر خستگی های پر پرنده هام، تو بزن تبر بزن |
» دی ٩٠ > |